سیاحان تاریخ‌نگار

دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

 

 

 سیاحان تاریخ‌نگار

در جهان کنونی ثبت و ضبط یک واقعه تاریخی به دشواری گذشته نیست و کافی است که دوربین یا ضبط‌صوت خود را روشن کنیم تا یک واقعه تاریخی یا یک گفتار از یک فرد سیاستمدار یا یک بنا را ثبت و ضبط کنیم و با وسایل ارتباط جمعی متعددی که جهان را به مثابه یک دهکده جهانی کرده است، آنچه را ثبت و ضبط کرده‌ایم به دیگر نقاط دنیا ارسال کنیم.

 این وسایل ارتباط جمعی آنقدر گسترده شده‌اندکه وقایعی  که اکنون در حال وقوع است را می‌توانیم به سمع و نظر دیگران برسانیم. کم نبودند افرادی که در جنگ بودند و مصائب جنگی را که درگیرش بودند به گوش دیگران رساندند.  به‌طور نمونه کشتاری که صهیونیست‌ها در قانا انجام دادند با تمام سانسور خبری رسانه‌های وابسته به مدد رسانه‌های شخصی توانست افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دهد و از این دست می‌توان موارد بی‌شماری را ذکر کرد اما در گذشته‌هایی نه‌چندان دور ثبت و ضبط یک واقعه تاریخی مشکل‌تر از زمان کنونی بود به‌‌طوری که باید برای پیدا کردن رد پای وقایع تاریخی باید به نوشته‌های مورخان و افرادی مراجعه کرد که واقعه را رصد کرده‌اند و چه بسا در این بین آنگونه که باید و شاید نتوانستند حق مطلب را ادا کنند.

در این بین یکی از موارد مورد استناد مورخان برای رسیدن به وضعیت سیاسی و اجتماعی گذشته را می‌توان سفرنامه‌هایی عنوان کرد که به نگارش در‌آمده است و این مساله نیز در مورد ایران و وقایعی که در این کشور پهناور رخ داده است کاملا صدق می‌کند و بسیاری از این سفر‌نامه‌ها که توسط سیاحانی که به ایران سفر کرده‌اند به نگارش در آمده، حاوی اطلاعاتی در مورد اوضاع سیاسی و اجتماعی دورانی است که آنها در ایران حضور داشتند و حتی در این بین افرادی نیز وجود داشتند که با ذوقی که در آنها بود از بنا‌ها و مناظر آن دوران نقاشی‌هایی را نیز ترسیم کرده‌اند که ما را در شناخت جغرافیای آن زمان کمک می‌کند البته بعدها با اختراع دوربین عکاسی شاهد تصاویر بیشتری از ایران آن دوران هستیم که توسط سیاحان به ثبت رسیده است.

سفرنامه‌ها گرچه از منابع جغرافیایی محسوب می‌شوند، اما حامل اطلاعات تاریخی درخصوص جوامع بشری هستند.‌ برای سفرنامه‌ها گذشته از ارزش تاریخی، به‌عنوان آثاری که منشأ یا دست‌کم تسریع‌کننده تحولات اجتماعی و فرهنگی شده‌اند، نیز نقشی قائل هستند.

 به آسانی می‌توان تصور کرد که اگر فناوری حمل و نقل، مسافرت را سهل و ساده نکرده بود؛ و فناوری ارتباطات، به‌ویژه سینما و تلویزیون، مشاهده سرزمین‌ها و مردمان دیگر را به تجربه‌ای روزمره و همگانی تبدیل نکرده بود، سفرنامه‌ها به‌عنوان تنها منبع اطلاعات دست اول از سرزمین‌ها و مردمان دیگر، اهمیت بسیاری داشتند. با این وجود، سفرنامه‌ها به انتقال تجربه‌های فردی مسافر مربوط می‌شود و بیشتر کارکرد سرگذشت‌نامه خودنوشت را دارد. ایران در زمره کشورهایی بود که از دیر باز و از سالیان بسیار دور برای دیگر مردم این دنیا جالب توجه بود به طوری‌که هرودت از قدیمی‌ترین جهانگردانی است که به ایران سفر کرده و گزارش سفر خود را نوشته است. گزنفون، مورخ آتنی (325-430ق. م.‌)، نیز به ایران مسافرت کرده و کتابی به‌نام «عقب‌نشینی 10 هزار نفر یونانی» از خود برجای گذاشته است. در دوره سلطنت اردشیر دوم، کتزیاس، پزشک یونانی به ایران آمد و 17 سال در دربار ایران خدمت کرد و کتابی به نام «پرسیکا» در مورد تاریخ ایران نوشت.

 آثار این مسافران در دوران باستان سهم بزرگی در معرفی ایران به مغرب زمینی‌ها و بعدها شناخت تاریخ این سرزمین داشت.

نخستین جهانگرد غربی که در دوران اسلامی به ایران سفر کرد، خاخام بنیامین بن خناح از اهالی تودلای اسپانیا بود که بین سال‌های 569-560 هجری قمری در روزگار سلجوقیان از کشور ما دیدن کرد. او نخستین جهانگرد غربی است که بعد از دوران باستان درباره خلیج فارس مطالبی از خود به‌جای گذاشته است.

به هر حال به این نام‌ها می‌توان اسامی زیادی را اضافه کرد اما شاید بتوان گفت که در هیچ دورانی از تاریخ ایران زمین‌؛ سیاحان خارجی به اندازه دوره صفوی از ایران بازدید نکرده و مطالبی از خود به یادگار نگذاشته‌اند. در اصل دوران صفوی را می‌توان یکی از دورانی نامید که سیاحان زیادی از کشورمان بازدید کردند و در این بازدیدها سفرنامه‌هایی از خود بر جای گذاشتند که در این سفرنامه‌ها می‌توان اطلاعاتی از اوضاع سیاسی و اجتماعی آن دوران مشاهد کرد. ‌مهم‌ترین سفرنامه‌هایی که در دوران صفویه نگاشته شده، سفرنامه‌های ماموران سیاسی و سفیران اروپایی است.

در این بین مشهورترین نمایندگان سیاسی اروپاییان در ایران دو برادر انگلیسی به نام‌های آنتونی و رابرت شرلی بودند که در زمان شاه عباس به ایران آمدند تا روابط سیاسی و تجاری دو کشور را تحکیم بخشند و توسعه دهند و این دو برادر در کنار ماموریت خود در مورد اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی آن دوران نیز مطالبی را تحت عنوان سفرنامه به رشته تحریر در آورده‌ که در نوع خود یکی از موارد قابل استناد برای آشنایی با اوضاع آن دوران محسوب می‌شود اما یکی از بهترین و مهم‌ترین سفرنامه‌ها که در آن دوران به رشته تحریر در آمده است سفرنامه 10 جلدی ژان شاردن است که درسال 1076 هجری قمری به ایران سفر می‌کند و این سفرنامه یکی از سفرنامه‌هایی است که باعث شناخت و آشنایی اروپاییان با کشوری می‌شود که تقریبا تا پیش از آن شناخت کافی از ایران نداشتند و اگر هم شناختی بود چیزی در حد حدس و گمان و در حد افسانه بود.

به هر حال سفرنامه‌های سیاحان که در مورد ایران به نگارش درآمد در بعضی از موارد با واقعیت نیز همسو نبود و این یکی از مواردی است که باید درباره اینگونه سفرنامه‌ها دقت کرد چرا که بعضی از این سفرنامه‌ها آنچنان که باید و شاید با امانتداری نگارش نیافته است در عین حال بسیاری از سفرنامه‌ها نیز تمام جغرافیای سیاسی و اجتماعی ایران را دربرنمی‌گیرد مخصوصا تعدادی از سفرنامه‌هایی که در دوران صفوی نوشته شده است را باید در زمره این سفرنامه‌ها عنوان کرد چرا که این سفر‌نامه‌ها از محدوده اصفهان (به علت پایتخت بودن این شهر در زمان صفوی) و اطراف آن فراتر نمی‌رود اما با این همه نباید در تحقیفات تاریخی یا تاریخ‌نویسی از این سفر‌نامه‌ها غفلت کرد؛ سفر‌نامه‌هایی که می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ کشورمان را روشن کند. تاریخی که می‌تواند برای نسل‌های آینده به عنوان چراغ راه مورد استفاده قرار بگیرد و در این بین تلاش مورخان را برای شناسایی گذشته بیش از پیش می‌طلبد.

 

روزنامه تهران امروز:

چهارشنبه, 05 اسفند 1388

http://www.tehrooz.com/1388/12/5/TehranEmrooz/278/Page/6/

 

 


تاریخ‌نگاری همانگونه که هست

پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

 

تاریخ‌نگاری همانگونه که هست

 

 

 

 

برای هر انسانی خواندن تاریخ می‌تواند لذتبخش باشد در اصل تاریخ‌نگاری نوعی روایت است که در آن باید وقایع اتفاق افتاده باشد و اگر غیر از این باشد دیگر یک روایت تاریخی نیست بلکه نوعی افسانه است البته در این بین بعضی از مورخان معتقدند که در افسانه‌ها هم می‌توان رد پایی از تاریخ را پیدا کرد مخصوصا که این تاریخ در زمانی باشد که نوع نگارش آن یا روایت آن متفاوت با نوع روایت در این دوران یا دورانی باشد که بشر به نوعی با نوشتن آشنا شده است؛ شاید بتوان گفت که روایت تاریخی از زمانی آغاز می‌شود که بشر نقاشی کردن را آموخت و توانست مراسم شکار خود را روی دیوار‌های غاری که در آن می‌زیست، نقاشی کند اما در این بین این سوال پیش می‌آید که آیا تاریخ می‌تواند روایت یک واقعه ساده به مانند شکار نیز باشد اما در این بین نظرات متفاوتی را در حوزه تاریخ‌نگاری شاهد هستیم.

 

 عده‌ای معتقدند که تاریخ صرفا سر نوشت افراد خاص است و حوادث عمومی را در برنمی‌گیرد اما تعدادی نیز معتقدند، هر آنچه که با انسان و در رابطه با نگرش او که در گذشته اتفاق افتاده باشد می‌تواند یک حادثه تاریخی باشد و اینجاست که انواع تاریخ از این تعریف‌ زاده می‌شود؛ مانند تارخ علم، تاریخ اندیشه، تاریخ سیاست و...

 

اما تاریخ‌نگاران نیز به مانند تعریف تاریخ به گروه‌های مختلفی تقسیم می‌شوند که در این بخش تنها به یک نمونه از آنها اشاره خواهیم کرد.

 

عده‌ای خود در زمان وقوع یک حادثه تاریخی بوده‌اند که این گروه را می‌توان جزو معتبرترین راویان تاریخ نام گذاشت اما باید در این بین یک نکته را نیز یادآور شد و آن این است که روایت این تاریخ‌نگاران وقتی ارزش استنباط کردن دارد که فرد در نگارش حادثه‌ای خاص عقاید شخصی و سلیقه‌ای خود را اعمال نکند به عبارت بهتر فرد به‌دور از هرگونه پیش داوری اقدام به نگارش حادثه خاصی کند که خود شاهد آن است چراکه در غیر این صورت این تاریخ‌نگاری اعتبار لازم را نخواهد داشت. البته از این طیف کم نبودند کسانی که اقدام به نگارش تاریخ کردند ولی نگرشی که دارای سو و جهت خاص بود به مانند افرادی که در دربار پادشاهان و سلاطین بودند و اگر واقعه‌ای را نقل کردند واقعه را طوری جلوه دادند که به نفع و در جهت مقاصد پادشاهان و سلاطینی بود که در خدمت‌شان بودند.

 

اما روایت تاریخی خود بحثی مستقل را شامل می‌شود به عبارتی روایت تاریخی، گفتاری در باب حادثه‌ای است که در گذشته اتفاق افتاده است یا در حال حاضر در حال اتفاق است که برای آیند می‌تواند یک بخشی از تاریخ باشد. سی. بی. مکالا در کتاب «بنیادهای علم تاریخ» در بخشی به «انواع روایت تاریخی» می‌پردازد و به دو شیوه بسیار رایج در اختیار مورخان برای تولید روایت‌ها اشاره می‌کنند البته مکالا در این کتاب این دو شیوه را مورد نقد قرار داده و آنها را مورد انتقاد قرار می‌دهد؛یکی از شیوه‌های روایت تاریخ آن است که مورخان روایت خود را مطابق پیش پنداشتی از ماهیت موضوع بسازند بدون وارسی اینکه آیا این پیش پنداشت، دانسته‌های مفصل درباره موضوع را به درستی بازنمایی می‌کند یا نه. مکالا این نوع روایت را تاریخ «از بالا به پایین» می‌نامد؛ تاریخی که برای تشریح و توجیه اعتقادات موجود درباره موضوع نوشته می‌شود و معمولا نادرست از آب در می‌آید (ص 194).

 

در مقابل او از تاریخ «از پایین به بالا» دفاع می‌کند که برای بررسی منصفانه واقعیات خاصی از موضوعی نوشته می‌شود که درست بودن‌شان پذیرفته شده است، حتی اگر این کار باعث بی‌اعتبار شدن تفسیر‌های کلی و معتبر درباره آن موضوع شود اما به‌جز شیوه روایت از بالا به پایین (طبق نظر مکالا) یک روش دیگر نیز برای روایت تاریخ وجود دارد که روشی منصافانه نیست و آن تمرکز بر بخش خاصی از یک موضوع تاریخی که باعث برداشتی گمراه‌کننده از کل موضوع می‌شود.

 

از نگاه مکالا این نوع تاریخ‌نگاری معمولا به‌دلایل اخلاقی یا سیاسی صورت می‌گیرد. در برابر این دو شیوه روایت‌پردازی تاریخی، مکالا بر این باور است که تاریخ متعهدانه تاریخی است از پایین به بالا که در چارچوب آن مورخان کار را با گردآوری بیش ترین داده‌های ممکن درباره موضوع انتخابی خود آغاز می‌کنند و سپس معنا و اهمیت کلی آن را بررسی می‌کنند.

 

 همچنین باید تمایز میان روایت‌هایی که می‌خواهند گزارشی جامع از موضوعی معین به دست دهند با روایت‌هایی که صرفا درصدد نشان دادن ویژگی‌های گذشته مورد علاقه هستند، به خوبی مشخص شود. به هر حال روایت تاریخی طی سال‌ها دستخوش تغییرات عمده‌ای شده است و شاید در حال حاضر دیگر مورخان نتوانند آنطور که خود می‌خواهند تاریخ را روایت کنند و باید تاریخ را آنگونه که هست روایت کنند.

 

این روایت تاریخ به صورت آنگونه که هست در سایه تکنولوژی‌های جدید و وسایل ارتباط جمعی دیگر یک رویا به حساب نمی‌آید چراکه یک رسانه همواره می‌تواند آیینه تمام نمای یک روایت تاریخی باشد و همین رسانه‌ها در آینده به‌عنوان یکی از ابزار‌های رسیدن به واقعیت می‌تواند در دسترس محققان تاریخ قرار بگیرد.

 

شاید بتوان گفت که در این دوران دیگر تاریخ به یک داستان شبیه نیست و در حال حاضر باید تاریخ را به‌عنوان یک بخش از واقعیتی که زمانی بوده به‌حساب آورد و این همان مفهوم واقعی تاریخ است یعنی روایتی بدون دستکاری در آن روایت که باعث تحریف شود البته این گفتار و این نظر تاریخ تحلیلی را شامل نمی‌شود چراکه تاریخ تحلیلی، تحلیل تاریخ است که در اصل تاریخ تحلیلی را باید مقدار کمی تاریخ به‌علاوه مقدار زیادی تحلیل بر مبنای شواهد تاریخی عنوان کرد.

 

به‌طور مثال حوادثی چون کودتای 28 مرداد در ظاهر یک حادثه‌ای با بازه زمانی مشخص است اما در اصل و طبق شیوه تحلیلی، تاریخ‌نگاری یک حادثه‌ای است که عوامل مختلفی را باید در وقوع آن جست‌وجو کرد؛ عواملی که بسیاری از آنها حتی پیش از بازه زمانی خود رویداد است و در اینجاست که روایت تحلیلی جایگاه خود را در تاریخ‌نگاری نشان می‌دهد و اهمیت آن آنقدر پیش می‌رود که می‌تواند منتقل‌کننده آرا و عقاید گروهی در یک حادثه تاریخی برای نسل آینده باشد نسلی که آن واقعه را ندیده‌اند اما می‌توانند به زوایای مختلف ایجاد آن حادثه پی ببرند.

 

 

 

 

 

 

 روزنامه تهران امروز

چهارشنبه, 14 بهمن 1388

http://tehrooz.com/1388/11/14/TehranEmrooz/264/Page/6/


آخرین مردان شاه

پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

 

 

 

بررسی اجمالی نخست‌وزیران محمدرضا پهلوی

آخرین مردان شاه

 

 

با نگاهی به حکومت پهلوی دوم متوجه می‌شویم که وی در مدت حکومت خود 21 نخست‌وزیر انتخاب کرد هرچند اکثریت این نخست‌وزیران در حکم یک مقام تشریفاتی به حساب می‌آمدند ولی بودند بعضی از آنها همانند فروغی که به نوعی می‌توانستند به عنوان چهره‌های تاثیر‌گذار در حکومت مطرح شوند اما آنچه در این گفتار قصدمان است، پرداختن به نخست‌وزیران وی در دوران اوج‌گیری انقلاب و دورانی است که منجر به پیروزی انقلاب شد. دورانی که با پایان نخست‌وزیری هویدا آغاز می‌شود و به بختیار ختم می‌شود یعنی از تاریخ 15 مرداد سال1356 (روز برکناری هویدا) تا 22 بهمن 1357 که شاهد پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران هستیم. در این مدت فضای حکومتی آن زمان شاهد روی کار آمدن چهار چهره سیاسی تحت عنوان نخست وزیر است، چهره‌هایی که در ظاهر در عملکرد با هم اختلاف داشتند اما در باطن همگی به نوعی سعی در حفظ حکومت داشتند.

در این گفتار سعی شده در هر برهه از زمان نخست‌وزیری این چهار نفر نگاهی نیز به اسنادی که از طرف دولت انگلستان از حالت محرمانه شده، خارج شدند، انداخته شده تا شاید بتوانیم به دیدی بازتر به نقش پنهان و آشکار قدرت‌های جهانی در هدایت معادلات سیاسی آخرین نخست‌وزیران پهلوی دوم برسیم. در این راه از نوشته‌های مجید تفرشی، پژوهشگر ایرانی مقیم لندن نیز که مدتی است در رابطه با این اسناد فعالیت و تحقیق می‌کند، استفاده کرده‌ایم اما جا دارد پیش از آنکه به آخرین مردان شاه در کوران انقلاب پرشکوه اسلامی ایران نظر بیندازیم، نگاهی مختصر داشته باشیم به دوران نخست‌وزیری امیرعباس هویدا که یکی از طولانی‌ترین دوران صدارت است یعنی از سال 1343 تا 15 مرداد 1356 که از نخست‌وزیری عزل می‌شود.

    نخست‌وزیری طولانی‌مدت

 امیرعباس هویدا سه ماه پس از تبعید امام خمینی(ره) به ترکیه، مامور تشکیل کابینه شد، وی توانست برای مدت 12 سال و نیم به عنوان نخست‌وزیر بر مسند صدارت تکیه بزند. در اصل سال‌های صدارت هویدا که به دوران ثبات سلطنت پهلوی گره خورده بود، سال‌های اوج‌گیری فساد، تباهی و یکه‌تازی شاه محسوب می‌شود. در دوران نخست‌وزیری هویدا پیوندهای نهان و عیان دربار پهلوی با محافل قدرتمند و چپاولگر غرب و صهیونیسم جهانی به مستحکم‌ترین شکل خود رسید و شاه در صحنه بین‌المللی به مثابه یک دیکتاتور بلندپرواز و در منطقه به عنوان استوارترین دوست غرب ظاهر شد. شاه در کشوری که فساد و تباهی آن را به کام انحطاط کشیده بود، فرا رسیدن «دروازه‌های تمدن بزرگ‌» را اعلام می‌کرد. در این دوران، اگرچه در افکار عمومی هویدا چهره‌ای مسلوب‌الاختیار و فاقد استقلال شخصیتی شناخته می‌شد اما خود نیز مشوق شاه در تداوم مفاسد حکومتی در ابعاد گوناگون و توجیه‌گر خیانت‌های وی در کشور بود و عملا زمینه‌های لازم برای این جنایت‌ها را به‌وجود آورده بود.

هویدا نخست‌وزیری بود که با حضور او شاه می‌توانست خود را در قدرتی مطلقه و بر فراز قانون اساسی مشروطه نمایش دهد. دولت هویدا ضمن ترسیم چهره‌ای توانا و باثبات از رژیم شاه در منطقه و در صحنه بین‌المللی، بانی برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی در ایران بود. مبلغ عظیمی از بودجه کشور صرف برگزاری این جشن‌ها شد درحالی که اکثر روستاهای کشور از نعمت برق و آب بی‌بهره بودند. به هر حال بسیاری از افرادی که در اطراف شاه مخلوع بودند، معتقد بودند که این خرج کردن‌های بسیار و ریخت‌وپاش‌های بی‌حد و حصر ناشی از سیاست‌های هویداست و همین سیاست غلط می‌تواند منجر به اعتراض مردم شود. پیتر جی، سفیر انگلیس در آمریکا در آن سال‌ها طی گزارشی که به لندن می‌فرستد، نظر زاهدی که خود یکی از وابستگان دربار است را در مورد هویدا اینگونه بیان می‌کند: «زاهدی هویدا را متهم کرد که به ازای کسب اعتبار عمومی برای خود، شاه را نامحبوب و حکومت را از طریق اشتباهاتی شامل گسترش فساد مالی در تهران در بین اقشار بالای حکومت و خانواده سلطنتی ناتوان کرده بود. زاهدی صریحا به شاه گفته بود که فساد مالی به ازای هر قیمتی باید از میان برده شده و همه ببینند که از بین رفته است. خود زاهدی نیز هفته گذشته وظیفه ناخوشایند دستور به اعضای ارشد خاندان سلطنتی برای بستن چمدان‏های‌شان و خروج از ایران طی 48 ساعت را برعهده داشته است.»

    جانشینان هویدا

به هر حال با رفتن هویدا جمشید آموزگار جای او را می‌گیرد. نخست‌وزیری که تا چهارم شهریور سال 1357 برسر مسند نخست‌وزیری دوام آورد اما بیش از آن نتوانست بماند. وی در حالی به نخست‌وزیری منصوب شد که دبیرکل حزب فرمایشی رستاخیز تنها حزب ایران بود. او قرار بود که یکسری تغییرات را در فضای سیاسی حاکم در خانواده سلطنتی ایجاد کند که شاید با این فضای باز سیاسی بتواند از مطالبات مردمی بکاهد اما یکسری از حوادثی که در دوران نخست‌وزیری وی به وقوع پیوست نه‌تنها تداوم انقلاب را کند نکرد بلکه به نوعی باعث شتاب در روند انقلاب شد. اجتماعات مذهبی و دانشگاهی به‌طور روزافزون دامنه اعتراضات خود را گسترده‌تر کردند به‌طوری که تا پایان سال حوادثی که محرک مردم برای شرکت فعال در اعتراض به دولت بود جنبه عمومی و مردمی یافت و به موازات آن دولت عملا نشان ‌داد که چندان پایبند به شعارها و برنامه‌های سیاسی خود نیست‌.

افزایش اجتماعات مذهبی با شهادت سیدمصطفی خمینی، فرزند امام خمینی(ره) در آبان 1356 به شکل اعتراض شدید به سیاست‌های سرکوبگرانه دولت‌، بروز کرد و تداوم این اجتماعات در مناسبت‌هایی همچون 16 آذر در دانشگاه‌های کشور و17 دی‌ ماه‌، مخالفت‌ها را عمومیت بخشید به‌خصوص چاپ مقاله توهین‌آمیز علیه امام خمینی‌(ره‌) در روزنامه اطلاعات مورخ

17 /10 /1356 موجبات اعتراض سراسری را در شهرهای بزرگ فراهم کرد. آموزگار اما یک چهره‌ای نبود که بتواند آنگونه که رژیم می‌خواهد دست به اعطای آزادی ولو به صورت صوری برای اظهار عقیده برای مردم بزند، وی شاید در این راه توانست با بعضی از نظرات خود نوعی نگاه را در جامعه عنوان کند که موید اعطای آزادی بود اما در عمل آنگونه نبود که وی شعار می‌داد. به هر حال خود وی نیز معتقد به دادن آزادی برای مردم برای اعلام‌نظر نبود. شاید بهترین گواه در این زمینه مصاحبه سوم خرداد 1357 وی با خبرنگاران در مورد اعطای اداره دانشگاه‌ها به هیات‌های امنایی است، مصاحبه‌ای که در وی ناخوشنودی خود را به حرکت‌های انقلابی دانشجویان نشان می‌دهد، چیزی که با روش وی مبنی بر آزاد بودن مردم در اظهار عقیده مخالف بود. او در بخشی از مصاحبه خود اینگونه می‌گوید: «چون دولت تمام هزینه اداره دانشگاه‌ها را می‌پردازد در درجه اول در نظر دارد که نیروی انسانی در حال تحصیل را متناسب با نیازهای اداری کشور بپذیرد و از سوی دیگر از اکثریت دانشجویانی که می‌خواهند درس بخوانند اما از سوی اقلیت دانشجویان تهدید می‌شوند، نظم و آرامش دانشگاه‌ها را تامین کند. وی گفت: وظیفه هیات‌های امنا و مسئولان دانشگاه‌ها برقراری نظم دانشگاه است. آموزگار گفت: برای چی این دولت به دانشجو که تحصیلاتش رایگان است، پول توجیبی هم بدهد که بیاید آنجا و شیشه و میکروسکوپ بشکند و بگوید نمی‌خواهم درس بخوانم.»

به هرحال آموزگار در آزمونی که خود طراح آن بود، نتوانست موفق باشد به‌طوری که حتی ارزیابی سفارت انگلستان که کشورش یکی از حامیان اصلی شاه به حساب می‌آمد از دوران نخست‌وزیری آموزگار فقط از نظر «مدیریت اقتصادی» مثبت بود ولی به استناد اسناد سفارت انگلیس در ایران او در کنترل نارضایتی روحانیان و پیروان آنان ناتوان عمل کرد.

این گزارش همچنین از «ناتوانی آموزگار در برقراری یک رابطه آسان‌ کاری با شاه» در دوران نخست‌وزیری آموزگار خبر می‌دهد. سفارت انگلستان همچنین آموزگار را در زمینه جلب اعتماد عمومی به سیاست‌های جدید شاه ناموفق دانسته و با اشاره به تجربه حزب رستاخیز، کوشش‌های سیاسی آموزگار در جلب مشارکت سیاسی عمومی را به یکباره ناموفق ارزیابی می‌کند. در ادامه این گزارش، با تاکید بر وخیم شدن وضع دانشگاه‌های ایران در 9 ماهه اخیر از شکست برنامه‌های آموزگار در کنترل وضع دانشگاه‌ها نیز به عنوان یکی از دلایل ناتوانی و سقوط غافلگیرکننده دولت وی یاد و عنوان شده که هوشنگ نهاوندی، رئیس وقت دانشگاه و وزیر علوم بعدی با استفاده از موقعیت و تاسیس گروه بررسی مسائل ایران در دانشگاه تهران موجب بدتر شدن اوضاع شد.

وقتی که در پنجم شهریور 1357 شریف امامی به نخست‌وزیری منصوب شد بسیاری از تحلیلگران انتخاب وی را نوعی جلب حمایت از گروه‌های دخیل در انقلاب توسط شاه می‌دانستند به‌طوری که «جورج چالمرز» دبیر اول سفارت انگلیس در تاریخ 27 اگوست گزارش فوری و محرمانه به کشورش ارسال می‌کند و اینگونه می‌نویسد: شریف امامی یکی از تنها بازماندگان معتمدان نزدیک به شاه است که از زمان مرگ منوچهر اقبال و امیر اسدالله علم به‌تدریج به نفوذ او افزوده شده است. لازم به ‌ذکر است که در یک گزارش بیوگرافیک در اسناد وزارت خارجه انگلیس از شریف امامی 68 ساله به عنوان «یک فراماسون نزدیک به شاه و دارای نفوذ قابل توجه سیاسی» یاد شده که در زمینه تجارت بسیار فعال بوده و دوست واقعی بریتانیا و از نظر تجاری متمایل به آلمان است. چند روز بعد مجددا جورج چالمرز درباره دلیل دیگر شاه برای روی آوردن به دولت شریف امامی اینگونه گزارش می‌دهد: «شاه برای کنترل اوضاع مشخصا تصمیم گرفت تا دولتی را با چهره‌ای کاملا جدید ارائه کند.»

در این گزارش از رویکرد جدید شاه به شعارهای دینی، کنار گذاردن تقویم جدید شاهنشاهی و بازگشت به تقویم هجری شمسی، تغییر رئیس سازمان اوقاف و انتصاب یک وزیر به این سمت، عدم انتصاب وزیر زن در دولت جدید و برکنار کردن استاندار نامحبوب خراسان به عنوان نشانه‌هایی برای سیاست جدید شاه برای جلب‌نظر جامعه مذهبی یاد شده است اما تمام این کارها در زمانی اتفاق می‌افتد که کشتار وحشیانه نیروهای نظامی شاه را در روز 17 شهریور 1357 در میدان شهدا (ژاله سابق) شاهد هستیم. شریف امامی به هیچ‌وجه نتوانست این کشتار را توجیه کند، کشتاری که 12 روز پس از ابلاغ نخست‌وزیری مردی بود که قرار بود آزادی‌های مدنی را بیشتر کند، مردی که در زمان صدارتش توانسته بود رضایت شاه را برای انحلال حزب رستاخیز جلب کند، مردی که در دوران صدارتش با اجازه اظهارنظر به افرادی چون احسان نراقی، دکتر امینی و.... سعی می‌کرد به نوعی آزاداندیشی را درآن دوران القا کند و در اصل هدفش عنوان کردن رهبران متعدد برای انقلابی بود که قطعا یک رهبر بیش نداشت و آن حضرت امام خمینی(ره) بود. البته این مساله را به‌راحتی می‌توان با نگاه به روزنامه‌های آن دوران مشاهد کرد. «ایوور لوکاس»، رئیس بخش خاورمیانه در گزارش روز چهارم سپتامبر همان سال خود، خطاب به دیوید اوئن، وزیر خارجه بریتانیا ضمن تشریح شرایط حکومت در برابر مخالفان و قابل درک بودن این حرکت اجباری شاه چنین نتیجه‌گیری کرد: «بدون شک، شاه با بزرگ‌ترین چالش علیه حکومتش از زمان انقلاب سفید در سال 1963 روبه‌روست. تغییر غیرمنتظره دولت شاید به اندازه کافی نشانه تغییر نباشد. آقای شریف امامی به هیچ‌وجه مرد مقتدری نیست. در این شرایط، امکان توفیق دورنمای یک مصالحه قابل اجرا بین شاه و مخالفانش را نباید جدی گرفت. با این همه بالا آمدن وی شریف امامی جهت منافع ما بود.» البته دوام نخست وزیری شریف امامی بیش از سه ماه نبود، مدتی که حتی برای استعمارگر پیر نیز باور کردنی نبود؛ کافی است که نگاه خوش‌بینانه دولت انگلیس را در گزارش سوم چالمرز پیدا کنیم. او در این باره چنین می‌نویسد: «او (شریف امامی) انتظار دارد تا کار خود را در 18 ماه تا دو سال به انجام برساند؛ این بدان معنی است که او امیدوار است تا در این مدت بتواند اهداف و ابتکارات سیاسی رژیم را بهبود بخشد و اهداف شاه در ایجاد آزادی بدون شتاب و از کنترل خارج شدن اوضاع، پیروزی در انتخابات سال بعد و واگذاری قدرت به یک دولت مقتدر برای هدایت سکان در وضعیت کنونی را به انجام رساند.»

بعد از شریف امامی شاهد نخست وزیری دو نفر با روحیه‌های مختلف و شعارهای مختلف هستیم؛ ارتشبد ازهاری و شاپوربختیار. ازهاری آنقدر روحیه نظامی‌گری‌اش قوی است که پنج نفر از کابینه 9 نفره وی از نظامیان انتخاب می‌شوند و این در شرایط آن دوران نوعی هشدار به مخالفان است که از یکسو تعدادشان در حال افزایش است و از سوی دیگر فاصله اعتراضات‌شان در حال کم شدن است البته انتخاب ازهاری کاملا با سخنرانی14 آبان 1357 شاه که دقیقا یک روز قبل از روی کار آمدن ازهاری است مغایرت دارد چرا که شاه در این نطق رادیو و تلویزیونی خود اینگونه می‌گوید: «ملت ایران، صدای انقلاب شما را شنیدم. در فضای باز سیاسی علیه زورگویی و فساد قیام کرده‌اید، انقلاب شما نمی‌تواند مورد پشتیبانی من نباشد… موج انقلاب شریان‌های اقتصادی کشور را فلج کرده و حتی نفت هم تولید نمی‌شود، ناامنی،‌ کشتار و شورش استقلال مملکت را در خطر انداخته است… برای جلوگیری از سقوط کشور و به منظور تامین آرامش و آسایش تلاش می‌کنم که یک دولت ائتلافی تشکیل بدهم و تا تشکیل آن، یک دولت موقت تشکیل می‌دهم... من به عنوان پادشاه سوگند یاد کرده‌ام که استقلال و مذهب کشور را حفظ کنم. باز هم سوگند می‌خورم که نگذارم دیگر اشتباهات گذشته تکرار شود… من از روحانیون خواهش می‌کنم که نهایت تلاش خود را برای حفظ تنها کشور شیعه در دنیا بکار ببرند… من از همه... می‌خواهم که به ایران فکر کنند…»

عمردولت ازهاری بیش از 55 روز به طول نینجامید. به عقیده تحلیلگران، شاه به هیچ‌وجه قرار نبود که ازهاری را

به عنوان نخست‌وزیر انتخاب کند البته در اینکه قرار بود یک نظامی نخست وزیر باشد هیچ شکی نبود اما ازهاری اولین گزینه برای این انتخاب نبود بلکه اویسی به عنوان اصلی‌ترین گزینه‌ها مطرح شده بود اما شاه از ترس کودتا توسط نیروهای وفادار به اویسی در ارتش آن زمان به نخست وزیری ازهاری تن می‌دهد. هرچند که اویسی در کنار وی می‌ماند و به عنوان یکی از مهره‌های سرکوب قیام مردم مورد استفاده قرار می‌گیرد. به هر حال حکومت توسط نظامیان نیز نتوانست جلوی پیشرفت انقلاب را بگیرد به‌طوری که شاهد هستیم امام خمینی(ره)، پس از آگاهی از روی کار آمدن دولت نظامی، بلافاصله موضع‌شان را اعلام می‌کنند. اولین واکنش امام (ره)، در مصاحبه با تلویزیون «سی‌‌بی‌اس» آمریکا در روز دوشنبه 15 آبان 1357 بود. خبرنگاری از امام پرسید: واکنش حضرتعالی درباره آخرین مساله‌ای که اتفاق افتاده یعنی تغییر دولت و سخنرانی شاه چیست؟ امام پاسخ دادند: «تغییر دولت‌ها، تاثیری در نهضت عمومی مردم ایران ندارد. دولت‌ها، چه دولت نظامی باشند و چه دولت‌های دیگر نمی‌توانند مسائل را حل کنند یعنی قیامی که از مردم صادر شده، این قیام را بشکنند. (کوثر مجموعه سخنرانی‌های امام خمینی (ره)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، ج دوم، ص173)

همان روز امام خمینی(ره) در مصاحبه دیگری با کانال دو رادیو تلویزیون آلمان اینگونه عنوان می‌کنند: «با این حکومت نظامی، مردم همان رفتار را می‌کنند که با حکومت‌های نظامی دیگر کردند؛ و این دست و پا کردن‌ها در ایران، دیگر هیچ رنگی ندارد و فایده‌ای برای شاه ندارد. شاه باید برود و چاره‌ای جز این نیست.» (همان منبع)

عمر دولت نظامی ازهاری از یک طرف به کشتار مردم مشغول بود و از طرف دیگر برای اینکه عنوان کند با قیام مردم مخالفت ندارد، شروع به بازداشت عده‌ای از سران وابسته به شاه می‌کند و در اصل دولت ازهاری مایوس از وضعیت به‌وجود آمده تلاش می‌کرد تا با دستگیری بعضی رجال گذشته، به زعم خود خشم مردم را فرو بنشاند. در چارچوب این تصور امیر عباس هویدا، نخست‌وزیر اسبق، منوچهر آزمون وزیر سابق مشاور در امور اجرایی، داریوش همایون وزیر اسبق اطلاعات و جهانگردی، منصور روحانی وزیر اسبق کشاورزی، ارتشبد نصیری رئیس سابق ساواک، نیک‌پی شهردار سابق تهران،‌ سپهبد صدری رئیس سابق شهربانی کشور، ولیان استاندار سابق خراسان، شیخ‌الاسلام‌زاده وزیر سابق بهداری، نیلی‌آرام معاون سابق وزارت بهداری، فریدون مهدوی وزیر اسبق بازرگانی و تعدادی دیگر از مسئولان رژیم توسط ماموران حکومت ازهاری بازداشت شدند اما همه این کارها نیز نتوانست دوام دولت ازهاری را بیش از 55 روز تضمین کند و ازهاری به ناچار مسند را به بختیار می‌سپارد. شاید جا داشته باشد که در مورد دوران نخست وزیری بختیار به‌طور مستقل در جای دیگر سخن گفته شود ولی به هر حال تاریخ ثابت کرد که آخرین مردان شاه نیز نتوانستند شاه را در برابر انقلاب شکوهمند اسلامی ایران حفظ کنند.

 

 

روزنامه تهران امروز

چهارشنبه, 07 بهمن 1388

http://tehrooz.com/1388/11/7/TehranEmrooz/258/Page/6/


نواب صفوی و معادلات جهانی

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

 

نواب صفوی و معادلات جهانی

نواب‌صفوی در حالی بر دفاع از مردم مظلوم فلسطین تاکید داشت که در آن زمان بسیاری از سران کشورهای اسلامی سعی داشتند که مساله فلسطین را یک مساله عربی برای جهانیان عنوان کنند در حالی که شهیدصفوی به‌طور سخت با این نظریه مخالف بود و حتی در سخنرانی که بعدها در کنگره اسلامی در اردن ایراد می‌کنند بر این نکته تاکید می‌کنند که مساله فلسطین یک مساله اسلامی است

 

گروه فدائیان‌اسلام و شخص شهیدنواب‌صفوی را بیشتر در رابطه با ترور برخی افراد در دستگاه حاکم ستمشاهی می‌شناسیم که در این سال‌ها به کرات در مورد آن بحث شده و مقالات متفاوتی به رشته تحریر درآمده است اما شاید این بی‌انصافی باشد که این گروه انقلابی و به‌خصوص شهیدبزرگوار نواب‌صفوی را فقط در رابطه با ترورهایشان مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. شاید این اشکال بزرگی باشد که در مورد بزرگمردانی چون نواب آنچنان باید و شاید در مورد زوایای مختلف فعالیت اجتماعی آنها بحث و اشاره نشده است البته در این بین ترورهایی که توسط گروه فدائیان‌اسلام صورت گرفت یکی از اقدامات تاثیرگذار در برخورد با حکومت دیکتاتوری پهلوی‌ها بود اما جای پای شهیدنواب‌صفوی را در بخش‌های مختلف تاریخ سیاسی ایران می‌توان دید. این حساسیت تاریخی شهیدنواب‌صفوی در زمینه‌های مختلفی است که می‌توان به‌طور خلاصه به موارد زیر اشاره کرد:

- جهت‌گیری در رابطه با تشکیل رژیم اشغالگر قدس در سال 1327 و همچنین شرکت در کنگره اسلامی در آذر 1332.

- جهت‌گیری در رابطه با ملی شدن صنعت نفت.

- جهت‌گیری در رابطه با تشییع جنازه رضا خان و دفن او.

- جهت‌گیری در رابطه با متمم قانون اساسی که در آن قرار بود مذهب فقه جعفری القا و از رسمیت بیفتد.

- جهت‌گیری در مورد پیمان سنت.

به این موارد ذکر شده البته می‌توان بخش‌های مختلف دیگری را نیز اضافه کرد که شاید در حوصله این بحث نگنجد. به هر حال در این گفتار کوتاه هدف پرداختن به جنبه‌هایی از شخصیت شهیدنواب‌صفوی است که در طی این سال‌ها کمتر به آن پرداخته شده است. جنبه‌هایی که روحیه شهیدنواب را به‌عنوان یک روحانی آگاه از شرایط زمان خود به‌خصوص شرایط سیاسی دوران خود برای ما بیشتر روشن می‌کند. گروه فدائیان‌اسلام در تاریخ 10 اسفند 1324 هجری شمسی با انتشار اعلامیه‌ای رسما فعالیت خود را آغاز کرده و موجودیت خود را اعلام می‌کنند. در بخش‌هایی از اولین اعلامیه گروه فدائیان‌اسلام که به امضای شهیدنواب رسیده بود اینگونه عنوان می‌شود که:

هوالعزیز

ما زنده‌ایم و خدای منتقم، بیدار. خون‌های بیچارگان از سر انگشت خودخواهان شهوتران که هر یک به نام و رنگی پشت پرده‌های سیاه و سنگرهای ظلم و خیانت و دزدی و جنایت خزیده‌اند، سالیان درازی است فرو می‌ریزد و گاه دست انتقام الهی هر یک از اینان را به‌جای خویش می‌سپارد و دگر یارانش عبرت نمی‌گیرند.

واذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون (و اگر گفته شود برایشان دست از فساد و جنایت بردارید، می‌گویند ما مصلحیم، آگاه باشید که هم ایشان مفسدان هستند.)

در ادامه این اعلامیه گروه فدائیان‌اسلام دشمنان اسلام و ملت را متوجه اقدامات خود کرده و خطاب به آنان اینگونه می‌گویند: «منشأ خرابی‌ها و بی‌دینی‌ها و

مظلوم‌کشی‌ها شمائید. به خدا خون‌مان می‌جوشد و خون فداکاران دین در جوشش است و خون تازه می‌طلبد. جانبازی بر ما شیرین است. لیک تا نستانیم نبازیم، جان به زنجیرهای رقیب و اسارت پانصد میلیون مسلمان عالم گسیختنی است. سال‌هاست که زنجیرهای سیاهی مملکت اسلامی را از یکدیگر جدا ساخته، مراکز نصب این زنجیرها در داخل مسلمین به الوان گوناگون به قطع و فصل رشته اخوت و اتحاد و پاشیدن سم فساد و سوءاخلاق و جهل و بی‌ایمانی و اختلاف مشغول است. «انما المومنین اخوه»- مومنان برادرانند- این زنجیرها از ناحیه خودخواهی است که سال‌ها بعد از تمدن اسلام و ندای عالم گیر قرآن و دعوتش به آزادی، در جهل و بربریت غوطه ور بودند.

ای مسلمین عالم قیام کنید، زنده شوید تا حقوق خویش باز ستانیم. «الذین قالوا ربنا‌الله ثم استقاموا اولئک لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و قید رقیت گسیختند و سپس قیام کردند برایشان خوفی نیست و اندوهناک نباشند.

خدا با صابرین است. والله المنتقم

از طرف فدائیان اسلام»

   نواب‌صفوی و مساله فلسطین

مساله فلسطین یکی از مسائل مهم و اصلی برای جهان اسلام به‌شمار می‌آید. به‌طوری که این مساله بارها در طول تاریخی که از حضور رژیم اشغالگر قدس می‌گذرد به‌عنوان یکی از مسائلی که به‌عنوان محک دولت‌های اسلامی است مورد کنکاش قرار گرفته و در عین حال بسیاری از کشورهای اسلامی نتوانستند آنچنان که باید و شاید از این امتحان سر بلند بیرون بیایند. وقتی که در سال 1327 رژیم صهیونیستی موجودیت خود را اعلام می‌کند بسیاری از کشورهای اسلامی در برابر این اعلام موجودیت عکس‌العمل نشان می‌دهند. اما در ایران از طرف دولت وقت هیچ عکس‌العملی در برابر این تحریف تاریخی و اشغالگری آشکار مشاهده نمی‌شود. در این بین درست شش روز پس از تشکیل دولت منحوس صهیونیستی از طرف آیت‌الله کاشانی و شهیدنواب‌صفوی اعلامیه‌ای بر ضد این اقدام صادر می‌شود که پس از صدور این اعلامیه حرکات مردمی را در ایران به‌خصوص در تهران شاهد هستیم  به‌طوری که در روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۲۷ که همزمان با بیانیه مشترک نواب‌صفوی و آیت‌الله کاشانی است اجتماعی در مسجد سلطانی تهران به منظور حمایت از مسلمانان فلسطین در قبال هجوم صهیونیست‌ها برگزارشد. در این اجتماع بیانیه صادر شده قرائت شد و پس از آن جمعیت کثیری سوار بر اتوبوس‌ها، در خیابان‌های تهران به راه افتادند و تاساعت ۹ شب بر ضداسرائیل شعار دادند. (زمینه‌های انقلاب اسلامی ایران، نجف لکزایی و منصور میراحمدی، موسسه فرهنگی انتشارات ائمه(ع) ۱۳۷۷، ص۱۲۲)

فردای آن روز محل‌هایی که برای ثبت‌نام جهت اعزام به فلسطین، مشخص شده بود مملو از داوطلبینی شد که برای جنگیدن با اسرائیل اعلام آمادگی کردند. قریب به پنج هزار نفر ثبت نام کردند و فدائیان‌اسلام خطاب به دولت این اعلامیه را صادر کرد:

هوالعزیز، نصرمن‌الله و فتح قریب

خونهای پاک فدائیان‌اسلام در حمایت از برادران فلسطین می‌جوشد. پنج هزار نفر از فدائیان رشید اسلام عازم کمک به برادران فلسطینی هستند و با کمال شتاب از دولت ایران اجازه حرکت به سوی فلسطین را می‌خواهند و منتظر پاسخ سریع دولت می‌باشند.

سیدمجتبی نواب‌صفوی

 فدائیان‌اسلام ( فصلنامه تاریخ و فرهنگ معاصرشماره ۳و۴، ص۳۸- ۳۷)

پس از صدور این اعلامیه نواب‌صفوی رژیم را تحت فشار قرار داد تا امکان عزیمت داوطلبین را فراهم کند. نواب با ابراهیم حکیمی نخست‌وزیر وقت ملاقات کرد و برخواست جدی فدائیان‌اسلام تاکید کرد اما حکیمی در این دیدار پاسخ روشنی به او نداد و بررسی مساله را به روزهای بعد موکول کرد. پیگیری‌ها و تلاش‌های فدائیان‌اسلام درنهایت بی‌نتیجه ماند و حکومت خواسته آنان را اجابت نکرد.

نواب‌صفوی در حالی بر دفاع از مردم مظلوم فلسطین تاکید داشت که در آن زمان بسیاری از سران کشورهای اسلامی سعی داشتند که مساله فلسطین را یک مساله عربی برای جهانیان عنوان کنند در حالی که شهیدصفوی به‌طور سخت با این نظریه مخالف بود و حتی در سخنرانی که بعدها در کنگره اسلامی در اردن ایراد می‌کنند بر این نکته تاکید می‌کنند که مساله فلسطین یک مساله اسلامی است. وی در بخشی از سخنانش این‌گونه می‌گوید: حمله به سرزمین اسلامی فلسطین چه سرزمین عرب و چه غیر عرب، حمله به سرزمین اسلام است. (20 سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران، روح‌الله حسینیان، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۱، ص۲۹۳)

شاید به‌خاطر همین طرفداری از ملت مظلوم فلسطین است که از ایشان در سال 1332 از طرف جمعیت انقاذ فلسطین و مکتب الاسرارالمعراج برای شرکت در اجلاسی تحت عنوان موتمر اسلامی دعوت به عمل آوردند و البته هدف از برگزاری این اجلاس جاره جویی در برابر تهاجمات رژیم صهیونیستی بر علیه ملت مظلوم فلسطین بود. آنچه که در مورد شهیدنواب و سخنرانی ایشان در اجلاس توسط حضار و شرکت‌کنندگان مطرح می‌شود نشان از شور جوانی است که قلبش برای اسلام و امت اسلام می‌تپید البته شهیدنواب در طی این اجلاس ملاقات‌هایی رانیز با بعضی از اشخاص مهم آن زمان داشتند که برای نمونه می‌توان به «سیدقطب» سخنگوی اخوان‌المسلمین و همچنین ملک‌حسین، شاه اردن اشاره کرد.

در پایان این بخش جا دارد که به خاطره‌ای که یاسر عرفات از نواب دارد اشاره کنیم البته لازم به ذکر است که در مورد یاسر عرفات می‌توان گفت که وی آنچنان که باید و شاید نتوانست نسبت به اهداف ملت فلسطین پایدار بماند. به‌هر حال یاسر عرفات که به‌عنوان اولین مقام بلندپایه، پس از انقلاب اسلامی به ایران سفر کرد در دیدار با حضرت امام‌خمینی(ره) از شهیدنواب‌صفوی به نیکی یاد کرد و گفت: هنگامی که دانشجو بودم و در مصر درس می‌خواندم یک روز شهیدنواب‌صفوی به دانشگاه آمد و سخنرانی کرد. پس از پایان سخنرانی نزد او رفتم و خودم را معرفی کردم.

 او به من گفت: «تو پسر علی هستی اما ملتت دراسارت به‌سر می‌برد. تو سیدحسنی هستی. تو باید دین جدت را یاری دهی. تو باید ملت فلسطین را از چنگال اسرائیل نجات‌دهی، آن وقت اینجا نشسته‌ای درس می‌خوانی که چه؟» عرفات افزود: این سخنان نواب‌صفوی مرا تکان داد و روحیه انقلابی در من پدید آورد و از آن پس درس و مشق را رها کردم و به‌کار نهضت پرداختم. (نهضت روحانیون ایران، علی دوانی، بنیاد فرهنگی امام‌رضا(ع)، ص ۲۰۳)

   شهیدنواب و علاء و پیمان سنتو

پیمان سنتو یا پیمان عراق پیمان‌نامه‌ای بود که با امضای آن به آمریکا و انگلستان اجازه داده می‌شد تا در صورت لزوم نیروهای نظامی خود را به ایران بفرستند. این پیمان بین کشورهای ایران، پاکستان، عراق، ترکیه و انگلستان بود و قرار بود توسط حسن علاء در بغداد به امضای طرفین برسد. در این پیمان هشت ماده‌ای تلاش بر آن بود تا امنیت خاور میانه به سود امپریالیسم آمریکا و انگلستان تضمین گردد و با خطر کمونیسم مقابله شود. در واقع با وارد شدن ایران به این پیمان ایران به‌عنوان پایگاه نظامی آمریکا در منطقه شناخته می‌شد. گروه فدائیان‌اسلام با ابراز مخالفت با این پیمان و همچنین حسین علاء که امضاکننده این قرار داد بود تصمیم به ترور وی می‌کنند.

در اصل شهیدنواب‌صفوی و یارانش پیمان سنتو را یک پیمان استعماری می‌دانستند که قصدش نه‌تنها جلوگیری از نفوذ روسیه در ایران نبود بلکه به زیر یوغ کشیدن ایران و ملت ایران بود به‌طوری که این گروه در اعلامیه‌ای به این مطلب اشاره کرده و اینگونه عنوان می‌کنند:« مصلحت مسلمین دنیا پیوستن و تمایل به هیچ یک از در بلوک نظامی جهان و پیمان‌های نظامی نبوده، باید برای حفظ تعادل نیروهای دنیا و استقرار صلح و امنیت یک اتحادیه دفاعی و نظامی مستقلی تشکیل دهند.» ترور حسین علاء را می‌توان از آخرین ترور‌های گروه فدائیان‌اسلام دانست چراکه با این ترور ناموفق تقریبا تمام اعضای گروه دستگیر می‌شوند و در این بین نواب‌صفوی همراه با سیدمحمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی به اعدام محکوم می‌شوند. در مورد ترور علاء اینگونه عنوان می‌شود که پس اعلام اعزام حسین علاء به بغداد برای امضای پیمان سنتو، شهیدنواب‌صفوی در بین دوستانش اینگونه عنوان می‌کند که: حسین علاء چون در راس مخروط تهاجم به اسلام و قرآن و ملت مسلمان ایران قرار گرفته، مهدورالدم است. همچنین در همین جلسه مظفرعلی ‌ذوالقدر برای انجام این ماموریت خطیر انتخاب شد. سپس نواب پارچه‌ای تهیه کرد و بر روی آن نوشت: قطع ایادی اجانب و سرکوبی دشمنان اسلام و ایران، اعم از روس، انگلیس و آمریکا و اجرای سریع احکام نورانی و مقدس اسلام، ان‌الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم ان لهم الجنه یقاتلون فی‌سبیل‌الله لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتا، لغو قرارداد کنسرسیوم نفت،‌ عدم اجرای پیمان نظامی بغداد و هر قرارداد خارجی و در پشت پارچه سوره ناس و فلق را به خط خود نوشت و آن را به‌عنوان کفن بر تن ذوالقدر کرد. ترور قرار بود در روز پنج‌شنبه بیست‌و‌پنجم آبان‌ماه سال 1334 در مجلس ترحیم سیدمصطفی کاشانی فرزند آیت‌الله کاشانی توسط مظفرعلی ذوالقدر انجام شود و در صورت عدم‌موفقیت ذوالقدر، واحدی نخست‌وزیر را هنگام سفر به عراق از بین ببرد اما هنگامی که ذوالقدر اقدام به ترور می‌کند فقط می‌تواند علاء را مجروح کند.  این ترور ناموفق زمینه‌ای شد تا شهیدنواب و یارانش جملگی دستگیر شوند و گروه نواب‌صفوی تبدیل به یک اسطوره در طول تاریخ ایران اسلامی به‌خصوص در 100 سال اخیر شوند. در خاتمه به بخشی از وصیت‌نامه شهیدنواب‌صفوی اشاره می‌کنیم.

  هوالعزیز

بسم‌الله الرحمن الرحیم

به نام مقدس آخرین وصی و قائم آل محمد پیشوای غایب جهان و بشر وجود منزه امام زمان اعلی منزلت والا پایگاه مهدی عجل‌الله تعالی فرجه و حقق آمالنا و فیه آمین‌الله العالمین

برادران مسلمانم در سراسر دنیا، دوستان ثابت قدم خدا و محمد و آل محمد (ص) السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته ان الدنیا قد ادبرت و ان الاخره قد اقبلت. همانا دنیا از ما رو گردانده و آخرت به ما رو کرده است، آنچه از عمر ما گذشت و فانی شد از دنیا بود و آنچه به‌سوی ما رو کرده و به‌سویش شتابان می‌رویم آخرت است. پس بکوشید از ابنای این گذشته فانی نبوده از ابنای آن آینده حتمی باشید و خود را برای آن سرای جاوید آماده نمایید.

(آه من قله الزاد و بعدالسفر) امیر المومنین وجود اقدس علی (ع) که جهانی پر از عشق و معرفت خدا بود و جهانی معرفت باید تا به شخصیتش کمی پی برد و جهان، وجود همانندش را پس از پسرعموی کرامش صلی‌الله علیه

و آله ندیده و نخواهد دید، از قلت توشه و دوری و هیبت این سفر می‌نالید، بیایید و از خواب خرگوشی برخیزید و بپرهیزید از اینکه به بازی آزمایشی دنیا فریب خورده و آلوده شوید و تمام براهین استوار و آیات منیره خدا و حقایق نوربخش جهان را که به‌سوی خدا و معاد از راه انبیای عظام علیهم السلام و محمد و آل محمد (ص) رهبری می‌کنند فراموش کنید. 

 

روزنامه تهران امروز: چهارشنبه, 30 دی 1388


معمار هند

پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸

گاندی، مردی که از خشونت بیزار بود

معمار هند

 گاندی در جایی اینگونه می‌گوید: من نمی‌خواهم به دور خانه‌ام دیواری بکشم و پنجره‌هایم را بپوشانم. من دوست دارم نسیم تمامی فرهنگ‌های جهان با آزادی کامل به خانه‌ام بوزند. اما نمی‌گذارم زیر پایم را سست کنند. من نمی‌خواهم در خانه‌های دیگران مثل یک برده و گدا زندگی کنم.

این کلام مردی است که در هندوستان از او به نیکی یاد می‌کنند مردی که مخالف خشونت بود اما خود به دست مردی خشن به قتل می‌رسد آن هم شش‌ماه بعد از اینکه هندوستان را از زیر چنگال استعمار پیری چون انگلستان رهایی می‌بخشد. ویل دورانت در مورد گاندی اینگونه می‌گوید: از زمان بودا، هند مردی را که اینگونه محترم و مقدس باشد به خود ندیده است. (دفاع از هند، نوشته ویل دورانت، ص۷۴)

سخن گفتن از مردی که حالا دیگر یک اسطوره است زیاد هم ساده نیست هرچند با آنچه ما در اسطوره‌شناسی خوانده‌ایم بسیار تفاوت دارد ولی به هر حال دیگر او اسطوره‌ای است که تاریخ مصرفی ندارد. اسطوره‌ای که با تمام اسطوره‌های یونانی و مصری و کلا تمام اسطوره‌های دنیا تفاوت دارد مردی است با یک پارچه که به‌دور تن نحیفش پیچیده است و باز با تمام این وجود در برابر قدرتی به زیرکی انگلستان ایستاده است. گاندی معتقد بود که من نمی‌توانم خدا را بیرون از انسان بیابم و اگر معتقد بودم می‌توانم خدا را در غاری در هیمالیا پیدا کنم بی‌درنگ به آنجا می‌شتافتم اما می‌دانم که خدا تنها و تنها در دل انسان‌ها جای دارد.

شاید این اندیشه گاندی باعث شد که وی بیشترین ستایشگر را در انگلستان، کشوری که با آن به مبارزه پرداخت داشته باشد چرا که گاندی یک روشنفکر بود و به هیچ گروه سیاسی و حزبی تعلق نداشت و هیچ پست و منصبی را نپذیرفت.

گاندی از فرقه‌سازی نیز پرهیز می‌کرد او معتقد بود که یک فیلسوف نیست و هشدار می‌داد که نمی‌خواهد هیچ فرقه یا سبکی پس از او به نام گاندیسم به‌وجود آید. گاندی مردی از هند است، سرزمینی با مذهب‌های گوناگون اما او به همه مذاهب به یک دیده و آن هم با دیده احترام می‌نگرد و این شاید در زمانی که هند احتیاج به اتحاد در برابر استعمار داشت یک کار ضروری و اساسی بود. او حتی در برابر این سوال که آیا شما یک هندو هستید اینگونه می‌گوید: آری من یک هندو هستم. همچنین یک بودایی، یک یهودی، یک مسیحی و یک مسلمان می‌باشم.

 گاندی و انگلستان

گاندی در سال 1888 به انگلستان برای تحصیل حقوق می‌رود و وقتی در سال 1891 به کشورش برمی‌گردد مشغول به کار وکالت می‌شود اما اینکه چگونه یک مرد هندی در سال‌هایی که هندوستان به عنوان یک مستعمره برای انگلستان است می‌تواند برای تحصیل به آن کشور برود زیاد جای تعجب ندارد چرا که انگلستان در آن زمان مستعمرات بسیاری داشت و اداره شبه‌قاره توسط متخصصان انگلیسی به تنهایی مشکل بود، بنابراین طبق قانونی به‌نام «قانون هند» و براساس تصمیم شورای اجرایی نایب‌السلطنه هند تصمیم گرفت ضمن آنکه هندی‌ها را در شورای قانونگذاری هند در دهلی و لندن به عضویت بپذیرد، اجازه دهد عده‌‌ای از جوانان مستعد هندی برای تحصیل در رشته‌های مختلف عازم لندن شوند. همین تحصیلکرده‌ها و دانشگاه‌دیده‌های هندی بودند که در بازگشت به هندوستان در27 دسامبر 1885 «کنگره ملی هند» را با هدف نائل شدن به استقلال شبه‌قاره‌هند تشکیل دادند. گاندی نیز از همین طیف بود که برای تحصیل به انگلستان می‌رود. گاندی اما در هند زیاد ماندگار نمی‌شود و این‌بار در سال 1907 راهی آفریقای‌جنوبی می‌شود و در شعبه کمپانی هند شرقی مشغول به کار می‌شود. آفریقای‌جنوبی در آن سال‌ها مانند هندوستان یک کشور مستعمره‌ای به حساب می‌آمد و کمپانی هندشرقی نیز که وابسته به انگلستان بود در آنجا فعالیت داشت. گاندی در مدتی که در آفریقای‌جنوبی بود چیزی جز تبعیض شدید برای هندهای مقیم آن کشور نمی‌بیند. در آن کشور او با مشاهده تبعیض نژادی، به‌خصوص درمقابل اقلیت هندی‌تبار این کشور، رهبری نهضت مبارزه با تبعیض نژادی را در آفریقای‌جنوبی پایه گذاشت. وی خاطره تلخ کتک خوردن مامور قطاری را که به او اجازه داد تا در کوپه درجه یک بنشیند را تا پایان عمر با خود همراه داشت. گاندی در سال 1917 به هند برمی‌گردد. گاندی پس از بازگشت به هند بی‌تامل رهبری کنگره ملی هند را در دست گرفت که چند سالی بود برای استقلال هند تلاش می‌کرد. گیتا دارامپال فریک (تاریخدان) درباره کنگره‌ملی‌هند می‌گوید: «هند در سال ۱۹۱۵ در وضعیت بسیار مایوس‌کننده‌ای بود. کنگره‌ملی‌هند تا سال ۱۹۱۵ فقط شبیه کلوبی بود که می‌آمدند و در آن بحث و جدل می‌کردند. گاندی در سال ۱۹۲۰ کنگره‌ملی‌هند را تبدیل به جنبشی مردمی کرد. این کنگره با الهام از گاندی و با پشتیبانی او به حزب مردم تبدیل شد.»

اما اندیشه بلند او از زمانی شکل می‌گیرد که وی در لندن ساکن می‌شود. ماه‌های اول اقامت در آن شهر، تغییرات بزرگی در اخلاق و روحیه وی به وجود آورد، چنانکه به آموختن ویولن، آیین سخنوری و... پرداخت، سپس به دنبال آشنایی با طرفداران گیاهخواری و مخصوصا آشنایی با دو برادر متصوف، روشی ساده در پیش گرفت و می‌کوشید هر چه بیشتر زندگی را ساده و ارزان بگذراند. وی هنگام اقامت در لندن، آثار بزرگ دینی خود را به زبان انگلیسی خواند و آنگاه به مطالعه دیگر ادیان، به‌خصوص اسلام و مسیحیت پرداخت. فصل مربوط به پیغمبر اسلام، از کتاب  نور آسیا  تالیف ادوین آرنولد، اثر عمیقی در وی می‌گذارد.

   شروع مبارزات

در مبارزات گاندی آنچه بیش از همه به چشم می‌خورد مبارزات مبتنی بر عدم خشونت است چرا که وی به همه پیروان خود یک دستور را صادر کرده بود و آن پیروی از آهسیما بود. آهسیما به معنی عدم خشونت اصل مهم تفکر گاندی به‌شمار می‌آید. آهسیما در مفهوم واقعی خود به معنای سر باز زدن از خشونت و صدمه نزدن به مخلوقات از انسان تا گیاه است. بر پایه نظریه گاندی این مفهوم به خودداری از خشونت براساس عشق است. به نظر او عشق است که می‌تواند مترادف عدم تنفر و کینه‌توزی مطلق باشد. به عبارت دیگر، عشقی که نا‌محدود و فراگیر باشد. چنین مفهومی حیطه عدم خشونت را تا حد قابل توجهی می‌گستراند. گاندی خود درباره این نظریه می‌گوید: «می‌خواستم به شیوه خود به مسائل روزمره و اصول ابدی خودمان بپردازم. هیچ چیز نوینی ندارم که به دنیا بیاموزم. حقیقت‌جویی و عدم خشونت بی‌سن و سال است. فقط سعی کردم این دو فضیلت را تا حد ممکن و هر چه گسترده‌تر به تجربه درآورم.»

شاید به‌واسطه همین اندیشه است که وی در اولین اقدام در سال 1924 در حالی که به‌تازگی از زندان آزاد شده بود خرید کالا‌های انگلیسی و همچنین استفاده از آن را در هند ممنوع می‌کند و هنوز زمان درازی از این گفته گاندی در مورد تحریم کالا‌های انگلیسی نگذشته بود که مردم بی‌شماری شروع به آتش زدن لباس‌هایی می‌کنند که از انگلستان یا از طریق کارخانه‌های وابسته به آن کشور تولید می‌شد. این اقدام هندی‌ها ضربه بزرگی به انگلستان می‌زند چرا که هندوستان به عنوان یک کشور مستعمره و به عنوان دارا بودن نیروی کار ارزان قیمت و همچنین بازار مصرفی کالا‌های تولیدی نقش بسزایی را در اقتصاد انگلستان بازی می‌کرد. گاندی این کار را «سوادشی» می‌نامد و در زبان هندی به معنی تحریم کالاهای انگلیسی است. گاندی برای اینکه ثابت کند که وی پیشقدم این تحریم است لباسی برتن کرد که مورد قبول فقیرترین افراد در هند بود و از پارچه تولیدی داخل موسوم به «خادی» استفاده می‌‌کرد. گاندی و پیروانش پارچه لباس‌هایشان را از نخی که خود می‌رشتند تهیه می‌کردند و دیگران را نیز به این کار تشویق می‌‌کردند. گاندی معتقد بود چنانچه هندی‌ها لباس‌های خود را خودشان با چرخ نخ‌ریسی بدوزند بهتر از این است که از پارچه فاستونی انگلیسی باشد و با این کار ضربه اقتصادی سنگینی بر پیکره استعمارگران انگلیسی در هند وارد خواهند آورد. متعاقبا علامت چرخ نخ‌ریسی روی پرچم کنگره‌ملی‌هند نقش بست. وی برای نشان دادن ساده‌زیستی در سراسر زندگی خود فقط یک دست «هوتی» می‌پوشید. مبارزه گاندی اما به همین‌جا ختم نمی‌شود او خواهان استقلال هند است. او خواهان زندگی خوب برای مردمی است که تمام سر‌مایه‌شان را کشوری استعماری در حال بلعیدن است. گاندی در سال ۱۹۳۰ به نایب‌السلطنه انگلیس در هند می‌نویسد: «چرا سلطه انگلیس را منفور می‌دانم؟ این حکومت با سیستم استثمار ترقی‌خواهانه و تشکیلات اداری و نظامی بسیار پرخرج که در حد استطاعت این کشور نیست، میلیون‌ها نفر از مردم را فقیر و بیچاره کرده و ما را از نظر سیاسی به برده تبدیل کرده است.» (دفاع از هند، نوشته ویل دورانت، ص1۷۴) گاندی از سال 1921 یعنی از زمان «لرد‌ هالی‌فاکس» نایب‌السلطنه هند تا آخرین نایب‌السلطنه یعنی «لرد مونت باتن» در 1947، لحظه‌‌ای از مبارزه به آن شیوه‌‌ای که خود می‌خواست، دست برنداشت و بارها زندانی شد. شاید بد نباشد که در اینجا به یکی از دادگاه‌های او اشاره کنیم دادگاهی که در آن قرار بود گاندی محاکمه شود اما در پایان این دادگاه بود که به محاکمه کشیده می‌شود. وقتی درمارس سال 1922 به زندان می‌افتد او حتی به انتخاب وکیل نیز تمایلی نشان نمی‌دهد و هیچ در مقام دفاع برنمی‌آید. هنگامی که دادستان او را متهم کرد و گفت به جهت پیام‌های خود مسئول شورش سال 1921 است، گاندی با عبارتی پاسخ گفت که حتی بنا به گفته شاهدان و مورخان دادستان را نیز تحت‌تاثیر قرار می‌دهد وی در پاسخ دادستان اینگونه می‌گوید: «من میل دارم همه آن نکوهش‌های دادستان فاضل را که به جهت وقایع بمبئی و مدرس و چوری چاری بر گرده من بار کرده است بپذیرم. برای من که بارها در این کار ژرف نظر کرده‌ام و شب‌های پیاپی در این اندیشه به خواب رفته‌ام، غیرممکن است که خود را از این جرایم شیطانی برکنار بدانم. مدعی‌العموم فاضل کاملا حق دارد که می‌گوید مردی همچو من که مسئولیت می‌شناسد مردی که از تعلیم و تربیت بهره فراوان برده. باید از عواقب همه این اعمال باخبر می‌بود من می‌دانستم که با آتش بازی می‌کنم و تن به مهلکه دادم، و اگر آزادم گذارند باز به چنین کاری برمی‌خیزم. بامداد امروز چنین احساس کردم که اگر این سخنان را که اکنون در محضر دادگاه گفتم نگویم در انجام وظیفه کوتاهی کرده‌ام.

من میل داشتم از عنف بپرهیزم. اکنون هم می‌خواهم از عنف خودداری شود. عدم شدت و عنف نخستین اصل مذهب من است آخرین اصل مذهب من نیز چنین است. من اکنون اینجا هستم و آماده لبیک و در کمال مسرت حاضر به تسلیم در برابر شدیدترین مجازات‌های آن عمل که به اعتبار قانون جنایت عمدی است و به عقیده من بالاترین وظیفه تمام اهالی کشور است.» این سخنان از زبان مردی است که هزاران هوادار دارد اما خود را در برابر قانون کاملا مطیع می‌داند پس به قانون دادگاهش احترام می‌گذارد و مجازاتی را که برایش تعیین کرده بودند می‌پذیرد و بنابر شواهد تاریخی حتی قاضی هم بعد از محاکمه وی تصدیق می‌کند که حتی مخالفان هم گاندی را مردی صاحب آرمان‌های بزرگ و زندگی شرافتمندانه و پاک می‌شناسند. گاندی در سال 1934 از ریاست کنگره ملی هند استعفا کرد ولی به عنوان عامل موثر در پشت تصمیمات کنگره همچنان باقی ماند. گاندی مخالف آلمان نازی بود و همین که جنگ آغاز شد و نایب السلطنه هند شرکت هند در جنگ را اعلام کرد، گاندی اعلام داشت که بهای شرکت هند در جنگ بر ضد آلمان نازی باید استقلال بدون قید و شرط آن باشد.

 در ماه می‌ 1942 گاندی درخواست کرد که بریتانی‌ها از هند خارج شوند، دولت هند در آگوست 1942 او را با 50 نفر از پیروانش زندانی و گاندی اعلام (یا مرگ یا استقلال) کرد. در ششم ماه می ‌1943 گاندی به دستور ویول از زندان آزاد شد. مذاکرات او با محمد علی جناح، رهبر مسلمانان هند و تقسیم شبه قاره‌هند به دو دولت هند و پاکستان به نتیجه نرسید.

در 15 آگوست 1947 لرد مونت باتن استقلال هند و پاکستان را اعلام کرد و گاندی را معمار استقلال هند از راه مقاومت منفی اعلام کرد. در 12 ژانویه 1948 گاندی اعلام کرد که تا مسالمت میان هندوان، مسلمانان و سیک‌ها برقرار نشود روزه خواهد گرفت. در 18 ژانویه همان سال خبر رسید که نمایندگان فرقه‌های مختلف در دهلی معاهده‌ای امضا کرده‌اند که به موجب آن حق حیات و تملک و اجرای اعمال دینی مسلمانان هند تضمین شده است و گاندی با شنیدن این خبر روزه خود را شکست. در روز جمعه 30 ژانویه 1948 حدود ساعت پنج بعداز‌ظهر، هنگامی که گاندی از پله‌ها برای رفتن به عبادت معمولی خود بالا می‌رفت، به ضرب گلوله یکی از متعصبین هندو از پای درآمد.

گاندی در یک نگاه

 

 

گاندی موهندس ( مهاتما)، رهبر و پیشوای سیاسی و اخلاقی هند در سال 1869 در خانواده‌ای متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. پدرش نخست‌وزیر حکومت محلی و مادرش بانویی متدین بود و همین سجایا در اخلاق فرزندش اثر فراوان داشت. او تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش شروع کرد و سپس همراه خانواده خود به راجکوت رفته و در آنجا به ادامه تحصیل پرداخت.  پس از درگذشت پدر، مادر متعصبش را راضی کرد که برای تحصیل حقوق، به لندن برود و مادر پس از گرفتن قول از فرزند مبنی‌بر اینکه هرگز به زن، شراب و گوشت دست نزند، با رفتن او موافقت کرد.

گاندی پس از فوت مادرش به آفریقای جنوبی رفت و در طول اقامت در آنجا، چند بار از طرف ماموران دولتی و غیردولتی مضروب شده و به زندان افتاد. گاندی پس از سه سال اقامت در آفریقای‌جنوبی و مسافرت به نقاط مختلف آن، به هندوستان بازگشت و برآن شد که ملت هند را از بی‌عدالتی‌هایی که نسبت به هموطنان‌شان در آفریقای‌جنوبی می‌شود آگاه سازد. وی تصمیم گرفت در سراسر کشور هند به وسیله قطار درجه سه مسافرت کند تا از نزدیک ببیند که طبقه سوم چگونه زندگی می‌کنند، به چه چیز احتیاج دارند و چه عواملی برای پیشرفت ایشان لازم است.

 در 29 ژانویه 1948 برای اولین بار یک بمب دستی به طرف اتاقی که گاندی در آن نشسته بود، پرتاب شد ولی به وی اصابت نکرد. اما روز بعد ساعت9:30 صبح  هنگامی که از عبادتگاه «بیرلاهاوس» خارج می‌شد تا برای اجرای فریضه دینی به خانقه برود، یک هندوی متعصب به نام «رامینات» به او نزدیک شد و در حالی که تظاهر به ادای احترام می‌کرد به‌وسیله تپانچه کوچک خودکار، سه تیر به سمت قلب وی شلیک کرد. گاندی که روزهای آخر بیش از پیش ضعیف شده بود بر زمین افتاد و پس از ادای دو کلمه «هه رام» ( خداوندا) درگذشت.

 

روزنامه تهران امروز-تاریخ خبر: شنبه, 30 آبان 1388

 

http://tehrooz.com/1388/8/30/TehranEmrooz/205/Page/12/Index.htm

 

 

                                              

 

 

 

 


باز خوانی زندگی دکترسید حسین فاطمی، جوان‌ترین وزیر امور خارجه ایران

روزنامه‌نگاری که مشق سیاست می‌کرد

دکتر فاطمی را باید روزنامه‌نگار سیاستمدار نامید. شاید دلیل این گفته این باشد که وی قبل از آنکه وارد عالم سیاست شود و به‌عنوان یک مرد سیاسی مطرح باشد یک روزنامه‌نگار بود هرچند که وی در دوران روزنامه‌نگاری نیز خارج از گود سیاست نبود و حتی عنوان اتهام‌هایی که بعد‌ها علیه وی در دادگاه مطرح شد از عنوان سر مقاله‌هایی استخراج شد که

او در مدت روزنامه‌نگاری‌اش آنها را به رشته تحریر در آورده بود. به هر حال وی یکی از چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر کشور ماست که جان خود را در راه هدفی که به آن اعتقاد داشت، گذاشت.

در این بین نباید فراموش کنیم که او را یکی از افرادی می‌شناسند که در جریان ملی شدن صنعت نفت نقش بسزایی را ایفا کرد به‌طوری که به نظر برخی از صاحبنظران تاریخ، طرح ملی شدن نفت را وی به دکتر مصدق پیشنهاد می‌دهد. (انور خامه‌ای، «پنجاهمین سال شهادت دکتر حسین فاطمی»، ماهنامه حافظ، شماره 8، آبان 1383، ص6)

در این گفتار کوتاه دکتر فاطمی را از دو بعد مورد بررسی قرار خواهیم داد.از بعد روزنامه‌نگاری و از بعد سیاست.

   دکتر فاطمی و روزنامه‌نگاری

 در اصل دوره روزنامه‌نگاری دکتر فاطمی را باید به دو دوره تقسیم کرد یکی از این دوره‌ها مربوط به قبل از سفر وی به فرانسه برای تحصیل است و دوره دوم را باید بعد از بازگشت وی از این سفر عنوان کرد هر چند او در دورانی که در خارج از ایران هم بود از صحنه مطبوعات ایران دور

 نبود.

به هر حال دکتر فاطمی خیلی زود به دنیای مطبوعات راه پیدا کرد به‌طوری که اولین بار در روزنامه «باختر» که متعلق به برادرش بود شروع به فعالیت کرد و به دلیل کارایی و استعدادی که داشت مورد تشویق کسانی چون ملک‌الشعرای بهار، حسام دولت‌آبادی و دبیر اعظم بهرامی قرار گرفت و سرانجام به توصیه آنها در روزنامه «ستاره» در تهران مشغول به کار شد و به دلیل جدیت و پشتکاری که در کار داشت عملا سردبیر روزنامه شد درحالی که بیش از 20 سال نداشت.

او پس از مدتی به تقاضای برادرش به اصفهان باز می‌گردد و اداره روزنامه باختر را به عهده می‌گیرد.

 او در مقاله‌ای نمایندگان مجلس رضاشاه را «عروسک‌های خیمه شب بازی» نامید و پس از آن به زندان افتاد و در شهریور ۱۳۲۰ آزاد شد. او مجددا به تهران می‌آید و روزنامه «باختر امروز» را مستقلا در تهران افتتاح می‌کند و در اولین سرمقاله روزنامه با عنوان «خدا- ایران- آزادی» در روز ۱۴ تیرماه ۱۳۲۱ چنین می‌نویسد:

«بالاخره باید برویم به نزد پدران. می‌شود با روی سیاه رفت! ماییم و آیندگان، با خفت و خواری می‌توان در گور خفت! نه... این امر محال است... در راه انجام مقصود فداکاری می‌کنیم، جانبازی می‌کنیم و تا لب پرتگاه می‌رویم، ولی مردانه می‌کوشیم.»

آنچه در تیتر هوشمندانه «خدا- ایران- آزادی» به چشم می‌خورد به سخره گرفتن شعار «خدا – شاه – ملت» بود که در آن زمان و اصولا توسط خاندان پهلوی باب بود. وی در این تیتر از یک طرف اعتقادش را به خداوند نشان می‌دهد و از طرف دیگر به پایداری‌اش برای سرفرازی نام ایران اشاره می‌کند هر چند این تیتر و این سرمقاله برای رژیم خوشایند واقع نشده و باعث می‌شود که وی به شهربانی برای ادای توضیحاتی احضار شود.

 روزنامه باختر به علت مقالات تند و در عین حال مستند و همکاری با گروهی از نویسندگان برجسته جای خود را در محافل سیاسی و مطبوعاتی تهران باز کرد، مخصوصا که روزنامه‌ای سیاسی، خبری و انتقادی هم بود. روزنامه باختر تا سال 1324 به مدیریت حسین فاطمی به‌طور مرتب انتشار می‌یافت. در این سال دکتر فاطمی به فرانسه می‌رود ولی همچنان ارتباطش را با مطبوعات ایران حفظ می‌کند به‌طوری که بعضی از مقالات وی در روزنامه‌های «مرد امروز» به مدیریت محمد مسعود و «ستاره» منتشر می‌شد. همکاری فاطمی با روزنامه مرد امروز باعث می‌شود که بعد‌ها وی یکی از دوستان نزدیک مسعود به شمار بیاید. دکتر فاطمی در سال 1327 به تهران باز می‌گردد و تصمیم به انتشار روزنامه می‌گیرد و در سال 1328 امتیاز روزنامه باختر امروز به نام حسین فاطمی صادر می‌شود. (شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، ج2، باقر عاقلی، تهران، گفتار، 1380، ص 1069)

لازم به ذکر است که در آن دوران سه گروه روزنامه منتشر می‌شد، گروهی از روزنامه‌ها خط و مشی توده‌ای داشتند و گروهی به ملی‌گرا‌ها تمایل داشتند (از جمله روزنامه‌هایی چون مرد امروز و باختر امروز) و گروه دیگری از روزنامه‌ها به عنوان مطبوعات درباری مطرح بودند البته این دسته‌بندی در زمان نخست وزیری دکتر مصدق بیشتر نمود پیدا کرده بود و جالب اینکه در آن دوران اکثر روزنامه‌های وابسته به دربار و توده‌ای با روزنامه‌های طیف ملی گرا مخالفت علنی نشان می‌دادند.

به هر حال باختر امروز یکی از روزنامه‌هایی بود که توانسته بود جایگاه خاصی در بین مردم پیدا کند به‌طوری که در آن زمان توانست در برابر اطلاعات و کیهان که از روزنامه‌های پرتیراژ محسوب

می‌شدند ، قدعلم کند.

عصر روز 8 مرداد 1328، دو روز پس از پایان عمر مجلس پانزدهم و معلق ماندن قرارداد الحاقی نفت، نخستین شماره باختر امروز با سرمقاله‌ای تحت عنوان «یا مرگ یا آزادی» به این مضمون منتشر شد: پیش از هر چیز فرد باید بداند مرگی که می‌پذیرد حتما قرین شرف و افتخار باشد همین‌طور است آن زندگی که قبول می‌کند ودر پناه آن دقایق ایام را سپری می‌سازد با سرافرازی و شرف توام باشد... برخیز، بیدار شو! این خواب طولانی افتخار را از دست تو گرفت، تو مفتخر دنیا بودی... حیف از این نژاد که سرور و سالار دنیا بوده منقرض شود.

به‌هر حال باختر امروز از همان آغاز به انتقاد شدید و گزنده از هیات حاکمه و دستگاه حکومتی پرداخت. انتشار باختر امروز اما طولانی نبود چرا که در 12 مرداد 1328 مقاله‌ای تحت عنوان «این دزدها بازهم سواری می‌خواهند» کار آن را به توقیف کشاند. اما مجددا در ایامی که مصدق به قدرت می‌رسد باختر امروز شروع به انتشار می‌کند و در ایام قبل از کودتای 28 مرداد تیتر‌های افشاگرانه‌ای را علیه شاه و خاندان سلطنت انتخاب می‌کند تیتر‌هایی چون: این دربار شاهنشاهی روی دربار سیاه فاروق را سفید کرد( باختر امروز ۲۵ مرداد 32)، خائنی که می‌خواست وطن را به خاک و خون بکشد فرار کرد (باختر امروز ۲۶ مرداد 32)،شرکت سابق (نفت) و روزنامه‌های محافظه کار لندن دیروز عزادار بودند (باختر امروز ۲۷ مرداد32).

   دکتر فاطمی و سیاست

در زندگی سیاسی دکتر فاطمی دو دوره نمایندگی مجلس (دوره شانزدهم و هفدهم )معاون پارلمانی نخست‌وزیر و سخنگویی دولت (30 اردیبهشت 1330 در دوران نخست‌وزیری مصدق) و وزیر امور خارجه در زمان دولت دکتر مصدق را شاهد هستیم. اما شاید بارزترین کار سیاسی دکتر فاطمی را قطع رابطه با انگلستان در زمان وزیر امور خارجه بودنش بتوان عنوان کرد.

وی در تاریخ 30 مهر ضمن یادداشتی خطاب به سفارت انگلیس، تصمیم دولت ایران را به قطع رابطه سیاسی با دولت انگلستان اعلام کرد و دلیل اخذ این تصمیم را خودداری انگلستان از کمک به حل اختلاف فیمابین و حمایت غیرقانونی از شرکت سابق و مداخلات ماموران رسمی آن دولت در ایجاد تحرکات و اخلال در نظم و آرامش کشور بیان کرد.

 بدین سان پس از 93 سال روابط دو کشور قطع شد و محمدرضا پهلوی با این تصمیم موافق نبود.( جنبش ملی شدن  صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد، غلامرضا نجاتی، تهران، انتشار، 1364، ص 356)

یکی دیگر از مواردی که باید در این بخش به آن اشاره کرد نقش وی در هدایت مردم قبل از کودتای 28 مرداد و هنگام فرار شاه از ایران است به‌طوری که یکی از تاثیر‌گذار‌ترین سخنرانی‌هایش را در اجتماع مردم در میدان بهارستان در 25 مرداد سال 1332 انجام می‌دهد.

وی در آن اجتماع این‌گونه می‌گوید: هموطنان عزیز، وضع مزاجی من طوری نیست که بتوانم زیاد صحبت کنم. ولی در مقابل احساسات پاک شما، احساسات صمیمانه و سرشار شما، چاره‏ای نداشتم جز اینکه برای عرض تشکر و تعظیم در مقابل احساسات شما پشت میکروفون قرار گیرم.

 هموطنان، امروز وظیفه شما حساس‏تر و مشکل‏تر از هر روزی است. امروز شما باید نشان بدهید ملتی هستید که می‏توانید روی پای خود بایستید و هر مانع، هر چه باشد را از میان بردارید... هموطنان امروز روزی است که فرد فرد شما سرباز مراقب و بیدار وطن باید باشید، امروز شما باید دست در دست فرزند رشید وطن، دکتر محمد مصدق بدهید و برای ایرانی نو، ایرانی آباد و ایرانی دور از تحرکات اجنبی طرح آینده را بریزید.

هموطنان، وظایف سنگین این دقایق بحرانی را فراموش نکنید و از همین دقیقه که در اینجا هستید و از آن دقیقه‏ای که اینجا را ترک می‌کنید، مراقب‌تر‏ و بیدارتر از همیشه باشید. خدای ایران بزرگ است.

اما با تمام این سخنرانی‌ها و مردمی که برای طرفداری از دولت درنقاط مختلف کشور گرد آمده بودند 28 مرداد فرا می‌رسد و کودتاچیان اوضاع را در دست می‌گیرند ومصدق و یاران وی یکی یکی دستگیر می‌شوند.

در این بین اما دکتر فاطمی بیش از دیگران مورد خشم شاه قرار می‌گیرد نه تنها شاه بلکه دولت انگلستان نیز کینه‌ای شدید از او به دل گرفته بودند به‌طوری که چرچیل طی نامه محرمانه‌ای به تاریخ ۳۰ سپتامبر ۱۹۵۳ از شاه می‌خواهد حال که مصدق در کودتا کشته نشده است از اعدام او صرف نظر کند، اما درباره دکتر فاطمی چنین می‌نویسد: برای فاطمی بهترین جواب اعدام است تا زمانی که این افراد زنده و در ایران هستند امکان ضدکودتا وجود دارد.

دکتر فاطمی بعد از کودتا برای مدتی مخفیانه در نقاط مختلف زندگی می‌کند به‌طوری که در این راه افرادی چون سعید فاطمی (خواهر‌زاده دکتر فاطمی)، ناصرخان قشقایی،کاظم قطب و دکتر محسنی به وی کمک می‌کنند اما

سر انجام او در منزل دکتر محسنی در تاریخ 12 اسفند سال 32 دستگیر می‌شود.فاطمی پس از یک دادگاه فرمایشی به خاطر اهانت به شاه و قصد براندازی حکومت به اعدام محکوم می‌شود. دادگاه وی در اصل یک نمایش مسخره به حساب می‌آمد چرا که حکم اعدام وی قبل از دستگیری صادر شده بود.

 سر انجام او در روز 19 آبان‌ماه 1333به جوخه اعدام سپرده می‌شود. آزموده، دادستان ارتش هنگام اجرای مراسم اعدام از دکتر فاطمی می‌خواهد که اگر صحبتی دارد بگوید و دکتر فاطمی اینگونه می‌گوید: «آقای آزموده، مرگ بر دو قسم است مرگ در رختخواب ناز، مرگ در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر می‌کنم که در راه مبارزه با فساد شهید می‌شوم،خدای را شکر می‌کنم که با شهادتم در این راه، دین خود را به ملت ستمدیده و استعمار زده ایران ادا کردم.»

 

روزنامه تهران امروز

 

 یکشنبه, 24 آبان 1388

 

 

 


همیشه نخست وزیر

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸

 

 

همیشه نخست وزیر

بازخوانی پرونده فروغی؛ اولین و آخرین نخست وزیر پهلوی اول

 

بازیگران سلطنت در کشور ایران کم نیستند، بازیگرانی که گاهی نام‌شان زیاد سر زبان‌ها نبوده و بازیگرانی که بر عکس گروه اول نه تنها شهره خاص و عام بودند بلکه در به قدرت رسیدن بعضی از افراد نیز نقش به سزایی را ایفا کردند.یکی از این افراد محمدعلی ذکاءالملک مشهور به فروغی است. وی را می‌توان یکی از افرادی به شمار آورد که نه تنها پهلوی اول تاج و تخت را از او دارد بلکه متصل‌کننده زنجیره پهلوی اول به پهلوی دوم است. در مورد این فرد نکته‌ای که حائز اهمیت است نگرش وی به سلطنت است. او در عین حال که معلم احمدشاه است یکی از افراد بانفوذ درباری پهلوی‌ها نیز هست. گویی نام وی با سلطنت گره خورده.  به هر حال این مرد سیاست در دورانی از حکومت نقش فعالی را ایفا کرده است که با نگاهی به او و فعالیت‌هایش می‌توان به گوشه‌ای از تاریخ این سرزمین پی برد. محمدعلی ذکاءالملک بیش از 40 سال از عمر 67 سال خود را در سیاست و تدریس سپری کرد. در این 40 سال او علاوه بر وکالت و ریاست مجلس، پنج بار وزیر امور خارجه، چهار بار وزیر دارایی، سه بار وزیر عدلیه، چهار بار وزیر فرهنگ و یک بار وزیر اقتصاد ملی و وزیر دربار شد و طی دوران نخست وزیری‌اش، هفت بار کابینه تشکیل داد. به هر حال این مرد سیاست از منظر فرهنگ نیز قابل بررسی و کنکاش است چرا که در این راه نیز تحریرات بیشماری دارد که می‌توان به  کتاب‌های «آیین سخنوری»، «تصحیح بوستان» و «گلستان سعدی»، «رباعیات خیام»، «گزیده شاهنامه فردوسی»، «سیر حکمت در اروپا» و «اصول ثروت ملل» اشاره کرد.

  فروغی؛ از مشروطه تا پهلوی اول

فروغی به واسطه پدرش بسیار زود وارد سیاست و مشاغل دولتی شد. در مورد پدر وی باید گفت وی یکی از ادبا و شعرای دوران سلطنت ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه به نام محمدحسین ملقب به ذکاءالملک بود. البته در مورد پدر وی بعضی از مورخان و اسناد منتشر شده مساله دیگری را نیز عنوان می‌کنند و آن یهودی‌زاده بودن وی است  چرا که در این مورد در اسناد محرمانه وزارت امور خارجه بریتانیا، محمدعلی فروغی چنین معرفی شده است: «ذکاءالملک فرزند میرزا محمدحسین متولد شهر اصفهان و از یک خانواده یهودی بود». مهدی بامداد، ملک‌الشعرای بهار، احمد کسروی و حبیب یغمایی نیز او را یهودی‌زاده معرفی کرده‌اند. عنوان می‌کنند که وی به فرمان ناصرالدین‌شاه و به دلیل شعری که در مدح او گفته بود، فروغی تخلص می‌کرد. او با لقب ذکاءالملک در وزارت انطباعات و زیرنظر اعتماد‌السلطنه به مترجمی زبان عربی مشغول بود. محمدعلی فروغی در سال 1254 هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. و تحصیلات مقدماتی را نزد پدر آغاز کرد. وقتی در سال ۱۲۷۸ خورشیدی «مدرسه علوم سیاسی» به همت میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله نائینی جهت تربیت کادر وزارت خارجه به همت دو نفر از پسرانش موتمن الملک و مشیرالملک که بعد‌ها به مشیروالدوله ملقب می‌شود تاسیس شد.محمدحسین خان ذکاءالملک به ریاست مدرسه و فرزندش محمدعلی فروغی که بعدا به دستور محمدعلی شاه ملقب به ذکاءالملک دوم شد به معاونت و استادی این مدرسه منصوب شدند. محمد فروغی در همین مدرسه به واسطه آشنایی با زبان‌های فرانسه و انگلیسی شروع به ترجمه بعضی از آثار می‌کند که همین آثار به عنوان جزوات درسی تدریس می‌شوند. فروغی فردی است که بسیار زود وارد سیاست ‌شد و این امر به واسطه پدرش ممکن می‌شود، چرا که همان‌گونه که عنوان شد پدر وی از زمان‌های دور با سلاطین آن دوران حشر و نشر داشت. پس از صدور فرمان مشروطیت محمدعلی فروغی در قسمت دبیرخانه مجلس شروع به کار کرد. در آن زمان که فروغی به عنوان دبیر مجلس شورای ملی انتخاب شد یکی از اولین کارهایش بنیان نهادن دبیرخانه مجلس بود. او دبیرخانه مجلس را برحسب الگوی مجالس اروپایی سازماندهی کرد. در واقع او تشکیلاتی را به‌وجود آورد که اولا به درد احتیاجات ایران تازه مشروطه شده می‌خورد و ثانیا از نظم و ترتیب اداری، گردش کار و ثبت سخنان و تصمیمات نمایندگان مجلس، برخوردار بود. در آن زمان که وی در بخش دبیرخانه مجلس مشغول کار بود وسوسه نمایندگی به سراغ فروغی آمد و توانست  در انتخابات دوره دوم مجلس که پس از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه انجام گرفت از تهران به وکالت مجلس انتخاب شود. فروغی در حالی‌که 35 سال سن داشت در  سال 1289هجری شمسی  به ریاست مجلس شورای ملی رسید ولی بعد از مدتی محمدعلی فروغی از ریاست مجلس کناره‌گیری کرد و در مقام نایب‌رئیس مجلس در کنار میرزاحسین‌خان موتمن‌الملک، به کار خود ادامه داد. بسیاری معتقدند که علت کناره‌گیری وی از مقام ریاست مجلس به واسطه مشکلاتی بود که با بعضی از وکلای آن زمان داشت. به هر حال مجلس زیاد دوام نیاورد و منحل شد.  پس از انحلال مجلس دوم، محمدعلی فروغی در کابینه صمصام‌السلطنه مقام وزارت عدلیه را به عهده گرفت. در انتخابات مجلس دوره سوم دوباره به وکالت از طرف تهران انتخاب شد. در سال 1293 میرزاحسن پیرنیا وزارت عدلیه در کابینه خود را به فروغی واگذار کرد. فروغی از سال 1298تا سال 1301تقریبا هیچ مسند سیاسی مهمی در اختیار نداشت. اما در همین سال مجددا در کابینه حسن مستوفی‌الممالک وزیرخارجه کابینه می‌شود. در دورانی که منتهی به خلع ید سلطنت از احمدشاه می‌شود. فروغی چهره پرحاشیه‌ای نیست البته در دوران رضاخان نیز نمی‌توان وی را چهره پرحاشیه‌ای قلمداد کرد اما نقش وی در تحولات کشور پررنگ‌تر از زمانی است که در دوره قاجار بود. به طور کلی فروغی تا زمانی که مورد غضب پهلوی اول قرار نمی‌گیرد یکی از چهره‌های تاثیر‌گذار است. چهره‌ای که حتی بنا به شواهد تاریخی نام سلسله پهلوی را نیز وی انتخاب  و به رضاشاه پیشنهاد می‌کند و شاه مستبد از پیشنهاد وی آنقدر خشنود می‌شود که بدون هیچ مقاومتی نام «پهلوی» را انتخاب می‌کند. 

  فروغی و پهلوی اول

همان‌گونه که در ابتدای بحث عنوان شد فروغی یکی از افرادی است که در تحکیم پایه‌های قدرت رضاخانی در ایران نقش داشت. وی اولین رئیس الوزرای رضاخان بود که «شنل آبی‌» سلطنت را در مراسم تاجگذاری بر دوش او انداخت. بسیاری معتقد بودند فروغی به عنوان اولین رئیس‌الوزرای رضاخان نقش خاصی در هدایت وی داشت چرا که رئیس قزاق‌ها آنطور که باید و شاید از ریاست و سلطنت چیزی نمی‌داشت و این فروغی بود که وی را هدایت می‌کرد بنابراین روحیه قزاقی رضاخان باعث می‌شود که اصول اولیه سیاست ورزی را نیز تحت‌الشعاع خود قرار دهد. فروغی کسی است که عملا هدایت وی را به‌عهده دارد. در اصل اوست که رضاخان را با دنیای سیاست و رفتارهای سیاسی آشنا می‌کند. هرچند عمر نخست‌وزیری وی بسیار کوتاه است یعنی حدود دو ماه؛ اما همین دو ماه برای این مرد اهل سیاست کافی است تا آنچنان که باید و شاید تاثیر‌گذار باشد اما شاید نتوان گفت که فقط شش‌ماه تاثیر‌گذار بوده چرا که آشنایی وی با شخص رضاخان به سال 1301هجری شمسی بازمی‌گردد و از سال 1301 تا سال 1304؛ زمان انتقال قدرت به رضاخان زمان کمی نیست تا وی بتواند در بحث سیاست ایران دخالت کند. به هر حال آشنایی وی با میرپنج به سال 1301 می‌رسد. فروغی  در سال ۱۳۰۱ در کابینه مستوفی‌الممالک به وزارت خارجه منصوب می‌شود و برای نخستین بار در جلسات هیات دولت با رضاخان که وزیر جنگ کابینه بود آشنا می‌شود. چند ماه بعد از تشکیل کابینه مستوفی‌الممالک، مدرس دولت را استیضاح می‌کند، علت استیضاح شهید مدرس هم بحث سیاست خارجی بود که مستقیما به فروغی به عنوان وزیرخارجه وقت مربوط می‌شد فروغی پاسخ مفصل به استیضاح مدرس می‌دهد، ولی مستوفی‌الممالک که در پی بهانه‌ای برای کناره گیری از کار بود، بعد از سخنان فروغی نطق کوتاهی ایراد کرده و بدون اینکه منتظر رای اعتماد و یا عدم‌اعتماد مجلس به دولت خود باشد استعفا می‌دهد. بعد از استعفای مستوفی‌الممالک میرزا حسن‌خان مشیرالدوله مامور تشکیل کابینه می‌شود و فروغی را به سمت وزیر مالیه به مجلس معرفی می‌کند. در کابینه مشیرالدوله، مصدق‌السلطنه به جای فروغی به وزارت خارجه تعیین شده بود. کابینه مشیرالدوله بیش از چهار ماه دوام نیاورد و در اولین کابینه رضاخان که متعاقب استعفای مشیرالدوله تشکیل شد، فروغی مجددا وزیرخارجه شد. فروغی در کابینه اول و دوم رضاخان وزیرخارجه و در کابینه سوم و چهارم او وزیر مالیه بود و در این مدت توانست بیش از همکاران دیگر رضاخان اعتماد و اطمینان او را به خود جلب کند، به‌طوری که بعد از تصویب طرح خلع قاجاریه در مجلس و انتصاب رضاخان به ریاست حکومت موقت تا تشکیل مجلس موسسان، رضاخان که دیگر برای خود مقامی بالاتر از رئیس‌الوزرا قائل بود، فروغی را به عنوان کفیل نخست وزیری تعیین کرد و بعد از انتقال سلطنت از قاجاریه به خانواده پهلوی در آذرماه سال ۱۳۰۴ او را به‌عنوان اولین نخست‌وزیر دوران سلطنت خود برگزید. با تمام این موارد فروغی و سیاست‌هایش موردتوجه اطرافیان واقع نمی‌شود و از این پس است که محبوبیت او در نزد شخص اول مملکت رو به کاهش می‌گذارد و بعد از شش ماه نخست‌وزیری به دستور رضاخان مجبور به استعفا می‌شود. بسیاری از محققان معتقدند که ترس رضاخان از نفوذ وی و همچنین سخن‌چینی افرادی چون تیمورتاش که وزیر دربار بود باعث بدگمانی پهلوی اول به وی می‌شود. با همه این موارد با اینکه فروغی مجبور به استعفا می‌شود. وی در فروردین ماه سال ۱۳۰۹ در کابینه مخبرالسلطنه تصدی وزارتخانه جدیدی را به نام اقتصاد ملی به عهده می‌گیرد و در اردیبهشت ماه همین سال به وزارت خارجه منصوب می‌شود.

در دوران دوم نخست‌وزیری وی تیمورتاش در زندان می‌میرد هرچند رد پایی از وی در مرگ تیمورتاش مشخص نشد اما در عین حال نباید کینه وی از تیمورتاش را نیز نادیده گرفت. به هر حال دوران نخست‌وزیری فروغی برای بار دوم برای وی خوشایند نبود. وقایعی که در این دوران اتفاق افتاد سرنوشت فروغی را تحت‌الشعاع قرار داد. در این رابطه  می‌توان به واقعه مسجد گوهرشاد اشاره کرد که در این واقعه پدر دو نفر از دامادهای فروغی به اعدام محکوم می‌شود. این فرد «محمدولی اسدی» نایب التولیه مشهد یکی از مخالفان طرح رضاشاه مبنی بر کشف حجاب  بود. این نسبت فامیلی برای فروغی گران تمام می‌شود. شاه حتی وی را برای شفاعت از محمد ولی به حضور نمی‌پذیرد و طولی نمی‌کشد که بعد از این واقعه دو داماد‌ فروغی نیز دستگیر می‌شوند. فروغی با این وقایع عملا در بخش سیاسی ایران  برای شش سال منزوی می‌شود البته در این مدت وی بیکار نمی‌نشیند و  آثاری چون «سیر حکمت در اروپا» و «حکمت سقراط» و «آیین سخنوری» را پدید می‌آورد.این وضعیت انزوا تا شهریور 1320 ادامه پیدا می‌کند و وقتی که رضاخان دستش از همه‌جا کوتاه می‌شود و ادامه سلطنت را در خطر می‌بیند به یاد سیاستمدار پیر خود می‌افتد. شاید بهتر باشد که خاطرات  فردوست  درباره ملاقات رضاخان با فروغی را مرور کنیم: «روز چهارم شهریور، از طریق ولیعهد مطلع شدم که رضاخان بدون اسکورت، با لباس همیشگی و همان شنل آبی، در حالی‌که فقط صادق‌خان، راننده‌اش با او بود به منزل فروغی می‌رود. این نخستین بار در طول حکومت رضاخان بود که او چنین خائف و درمانده حاضر شد به خانه کسی برود. خانه فروغی، خانه‌ای قدیمی در مرکز شهر بود. رضا خان به آنجا رفت و چند ساعتی با فروغی خلوت کرد. محمدرضا همان شب جریان را برای من تعریف کرد و گفت که پدرم به فرمانده اسکورت دستور داد که: «نباید به دنبال من بیایی»! و چون با لباس سلطنتی رفته بود عده‌ای در مسیر او را شناخته بودند.

رضاخان در این ملاقات ملتمسانه به فروغی می‌گوید که من از شما راه نجات می‌خواهم. فروغی پاسخ می‌دهد که خودت راه نجاتی نداری، ولی اگر می‌خواهی بیشتر غرق نشوی باید این کارها را بکنی: اول، باید فوری دستور آتش‌بس بدهی که روس‌ها وارد تهران نشوند (روس‌ها در آن موقع به حوالی قزوین رسیده بودند) و اگر مقاومت کنی مسلما روس‌ها تهران را اشغال خواهند کرد و توسط آنها به اسارت گرفته خواهی شد و دیگر من هیچ تضمینی نمی‌توانم بکنم! دوم اینکه، هیچ راهی ‌جز ترک ایران نداری. رضا خان پاسخ می‌دهد که امر شما را اطاعت می‌کنم، فقط خواهشی دارم و آن این است که تداوم سلسله پهلوی توسط ولیعهد را تضمین کنید. فروغی پاسخ می‌دهد: «من تلاش می‌کنم، ولی مطمئن نیستم!»

 

 

********

فروغی در یک نگاه

 

 

 پدر فروغی آرزو داشت که فرزندش پزشک شود  اما فروغی بر خلاف نظر پدر تحصیلات خود را در زمینه طب و داروسازی نیمه‌کاره رها می‌کند. محمود فروغی به نقل از خاطرات پدر می‌گوید: «دیدم طب را با این ترتیب نمی‌شود یاد گرفت. نه سالن تشریح داشتیم و نه وسایل امروزی در اختیارمان بود.» به هر حال فروغی در زمینه فلسفه و ادبیات به تحصیل مشغول می‌شود و بعد‌ها  در «مدرسه صدر» به تکمیل زبان‌های فرانسه و انگلیسی مبادرت می‌ورزد و با یادگیری این زبان‌ها امکان دستیابی به آثار و نظریات فلیسوفان اروپایی را برای خود تسهیل می‌کند. البته در کنار اینها در مدارسی چون «مروی» نیز به تحصیل فلسفه اسلامی مشغول می‌شود.

فروغی در دورانی که  رضاخان به عنوان رئیس‌الوزرا بود نیز نقش داشت. به طوری که رضا میرپنج رئیس‌الوزرا بود چهار کابینه تشکیل شد و از سال 1302 تا 1304 فروغی در دو کابینه آن پست وزارت خارجه و در دو کابینه دیگر آن مقام وزیر مالیه را برعهده داشت. با نگاهی به حوادث بعد از تاجگذاری پهلوی اول تا واقعه شهریور سال 1320 هجری شمسی جای پای فروغی را به طور روشن دو بار به عنوان نخست وزیر می‌توان مشاهده کرد البته این در حالی است که آخرین باری که در بحبوحه شهریور 1320 بود را به حساب نیاوریم. که البته وی آخرین برگ نجات دهنده رضاخان در شهریور 1320 می‌شود.

فروغی  که سکان وزارت امور خارجه را در سال 1309 به عهده گرفته بود احتیاج به یار در کابینه داشت که  این امر با تعیین تقی‌زاده به عنوان وزیر مالیه در مرداد ماه ۱۳۰۹، اتفاق می افتد و فروغی و تقی‌زاده که دوست و محرم یکدیگر بودند؛ عملا اختیار دولaت را به دست خود گرفتند و از این تاریخ به بعد از قدرت تیمورتاش وزیر دربار رضاشاه، کاسته می‌شود  و البته تیمور تاش نیز مدت زمان زیادی زنده نمی‌ماند.

بعد از برکناری تیمورتاش، رضا خان به مخبرالسلطنه هدایت که بیش از شش سال در مسند نخست وزیری باقی مانده بود تکلیف استعفا کرده و فروغی را مامور تشکیل کابینه کرد.

 

 

 

روزنامه تهران امروز - ﺳﻪشنبه, 21 مهر 1388


نقاط عطف درخشان یک جنگ میهنی

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸

به بهانه سالگرد یورش دشمن به میهن‌مان در 31 شهریور59

نقاط عطف درخشان یک جنگ میهنی

 

با نگاهی به تاریخ خواهیم دید تنها جنگی که در آن هیچ بخشی از کشور جدا نشده جنگ عراق علیه ایران است. این جنگ که مدت هشت‌سال کشورمان را درگیر خود کرد جنگی بود که با مقاومت یکپارچه ملت ایران به یکی از جنگ‌هایی تبدیل شد که باعث تعجب بسیاری از کشورهای خارجی گشت جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران، بی‌گمان به‌عنوان بزرگ‌ترین رویداد منطقه‌ای و طولانی‌ترین جنگ بین دو کشور جهان سوم پس از جنگ جهانی دوم مطرح است. جنگی که کمتر از دوسال پس از پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت و قریب به یک دهه به طول انجامید. این جنگ به جنگی میان انقلاب اسلامی ایران و مخالفان آن تبدیل شد که بازیگر اصلی آن ابرقدرت‌ها و صدام و کشور عراق بود. اتفاقی که بی‌شک بر بسیاری از معادلات جهانی تاثیر گذاشت و روند حرکتی خاورمیانه را تغییر داد. جنگی که در آن بیش از سه میلیون انسان کشته و زخمی شدند. سال‌های دفاع مقدس از جمله سال‌هایی است که در خاطر مردم برای همیشه باقی خواهد ماند. در این سال‌ها مردم و مسئولان به‌خوبی ثابت کردند که در برابر هرگونه تجاوزی به‌خوبی ایستادگی می‌کنند ایستادگی‌ای که حاصل آن سربلندی ایران عزیز بود. این ایستادگی حاصل نمی‌شد مگر با رشادت‌های رزمندگان و افرادی که جان خود را در راه این دفاع مقدس گذاشتند. در این مقال قصدمان این است تا نقاطی از هشت سال دفاع مقدس را هرچند کوتاه مورد بررسی قرار دهیم که در طول هشت‌سال دفاع مقدس به‌عنوان نقاط عطف می‌توانند مورد بررسی قرار گیرند. نقاطی که با نگاهی به آنها می‌توانیم مروری هرچند کوتاه به این حماسه داشته باشیم:

 

یورش همه‌جانبه دشمن

نیروی هوایی عراق بعدازظهر ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به پایگاه‌های نیروی هوایی ایران حمله کرد. حملات هوایی عراق به این صورت بود: ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط شش میگ به فرودگاه اهواز، ساعت 2:12 بعدازظهر با سه میگ به فرودگاه مهرآباد تهران، ساعت 2:45 به فرودگاه همدان، با سه میگ به فرودگاه سنندج، با هشت میگ به فرودگاه تبریز و نیز حمله با چند میگ به اسلام‌آباد و کرمانشاه. خلبانان نیروی هوایی ایران به فاصله دو ساعت پس از بمباران عراقی‌ها، توانستند ساعت چهار بعدازظهر ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ با هواپیماهای اف-ف4 به پایگاه‌های الرشید در جنوب بغداد و شعیبه در داخل خاک عراق و نزدیک مرز آن کشور حمله کنند و خسارات عمده به این دو پایگاه وارد آورند. فردای آن روز یعنی یکم مهرماه ۱۳۵۹، خلبانان نیروی هوایی ایران با ۱۴۰ فروند هواپیمای بمب‌افکن به پرواز درآمدند و به پایگاه‌های هوایی و مراکز ارتباط و رادار نیروی هوایی عراق حمله کردند. در آسمان نیز درگیری‌هایی بین هواپیماهای دفاع هوایی ایران و هواپیماهای عراقی به وقوع پیوست و چند هواپیمای میگ عراقی سرنگون شدند. عملیات روز یکم مهرماه که در آن ۲۰۰ پرواز در یک روز توسط خلبانان نیروی هوایی ایران انجام شد، عملا توان و برتری قدرت هوایی ایران را نشان داد.

در روزهای پنج‌شنبه و جمعه، سوم و چهارم مهر ۱۳۵۹، ۵۹ فروند هواپیمای نیروی هوایی ایران مواضع مهم نظامی و برخی تاسیسات نفتی عراق را منهدم کردند. در همین دو روز، ۴۱ فروند از میگ‌های عراقی توسط پدافند هوایی ایران سرنگون شدند.

نیروی هوایی عراق به خاطر نگرانی از نابودی بیشتر هواپیماهایش در زمین، ناگزیر شد تعداد زیادی از هواپیماهای خود را به فرودگاه «الولید» نزدیک مرز اردن منتقل کند تا از برد هواپیماهای شکاری نیروی هوایی ایران در امان باشند. هواپیماهای شناسایی نیروی هوایی ایران، این عملیات را تعقیب کردند و خلبانان ایرانی توانستند با انجام عملیات سوخت‌گیری در هوا خود را به پایگاه «الولید» برسانند و در آنجا تعداد زیادی از هواپیماهای عراقی را در زمین منهدم کنند. این حمله به حمله «اچ- 3» معروف است اما با تمام این اقدامات نیروی زمینی عراق به پیشروی خود در خاک ایران ادامه می‌داد ‌ تهاجم همه‌جانبه عراق به جمهوری اسلامی ایران از سه جبهه جنوب، میانی و شمال انجام گرفت و نیرو‌های عراقی توانستند در فاصله دو‌ماه از شروع جنگ متجاوز از 14 هزار کیلومترمربع خاک ایران را تصرف کنند یعنی شهرهای مرزی خرمشهر، سوسنگرد، بستان، مهران، دهلران، قصر شیرین، هویزه، نفت شهر، سومار و موسیان را به اشغال خود در آورده و شهرهای آبادان، اهواز، ‌اندیمشک، دزفول، شوش و گیلانغرب را آماج توپخانه خود قرار دهند.

 

عزل بنی‌صدر و عملیات ثامن‌الائمه

طبق اسنادی که از سال 59 موجود است ایران تا پایان سال 59 صرفا چندین عملیات محدود در نقاطی چون میمک،تنگه حاجیان و منطقه آبادان و موسیان داشت. با نگاهی به کارنامه دفاع مقدس در آن سال به این نکته پی خواهیم برد که نیرو‌های ایرانی بیشتر در تدارک دفاع بودند که البته این دفاع نیز با توجه به محدودیت سلاح و عدم‌هماهنگی از جانب بعضی افراد مانند بنی‌صدر بسیار دشوار و سخت بود. این وضعیت تا سال 60 ادامه داشت. تا اینکه بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا عزل شد. خلع بنی‌صدر و آغاز دور جدیدی از جنگ در نیمه اول سال60 با افزایش تجربه رزمندگان همراه بود به‌طوری که عملیات‌های چریکی و ایذایی جای خود را به عملیات‌های محدود داد و نیروهای رزمنده ایران ظرف مدت شش‌ماه 19 عملیات در جبهه‌های غرب و جنوب انجام دادند تا اینکه در نیمه دوم سال 60 استراتژی تدوین شده موسوم به «طرح‌های کربلا» به اجرا گذاشته شد. اولین گام در اجرای این استراتژی «شکستن حصر آبادان» بود. این عملیات زمینه‌ساز «آزادسازی خرمشهر» شد و باور مسئولان جنگ را نسبت به امکان دستیابی به پیروزی‌های بیشتر مضاعف ساخت. تا اینکه یکی از مهم‌ترین عملیات‌ها در این سال که «عملیات ثامن‌الائمه» بود در تاریخ پنجم مهر‌ماه سال 60 در شمال آبادان و شرق کارون به وقوع پیوست. در این عملیات 150 کیلومتر مربع از خاک میهن اسلامی از جمله دو جاده استراتژیک اهواز- آبادان و‌ماهشهر- آبادان آزاد و شهر آبادان از محاصره دشمن خارج شد. این عملیات نقطه عطفی در جنگ علیه عراق بود و باعث شد که نیروهای عراقی به پیروزی‌‌ای که در سر داشتند شک کرده و در تجاوز خود دچار‌ تردید شوند. لازم به ذکر است در همین سال به فاصله سه‌ماه از عملیات ثامن‌الائمه، «عملیات طریق‌القدس» انجام شد که طی این عملیات نیز دشمن متحمل تلفات سنگینی شد به‌طوری که 650 کیلومتر از خاک کشورمان از جمله شهرستان بستان از اشغال نیروهای عراقی خارج شد.

 

خرمشهر آزاد شد

سال 61 را باید سال عملیات گسترده نیرو‌های ایرانی برای بازپس‌گیری بخش‌های اشغال شده خاک کشورمان نامید. سال 61 یکی دیگر از نقاط عطف در طول هشت سال دفاع مقدس است. در این سال در حالی که دو روز از شروعش گذشته بود «عملیات فتح‌المبین» در جبهه جنوب و در منطقه غرب شوش و دزفول و غرب رودخانه کرخه صورت گرفت. این عملیات را می‌توان آغازی بر «عملیات بیت‌المقدس» نامید و شاید به همین دلیل بود که حضرت امام(ره) عملیات فتح‌المبین را «فتح‌الفتوح» می‌نامیدند. اما عملیات بیت‌المقدس را می‌توان عملیاتی نامید که باعث متزلزل شدن نیرو‌های عراقی شد به‌طوری که نقل می‌کنند بعد از این عملیات صدام طی صحبتی این‌گونه می‌گوید: بعد از تصرف محمره (خرمشهر) توسط ایران ما فقط یک تیپ داشتیم که برای حفاظت بغداد گماردیم. این در حالی بود که صدام در زمان اشغال خرمشهر توسط نیروهای عراقی قول اهدای کلید بغداد را به افراد بازپس‌گیرنده خرمشهر می‌دهد اما او به قول خود عمل نمی‌کند و خرمشهر بعد از اسارتی چند‌ماهه آزاد می‌شود. حماسه خرمشهر یکی از حماسه‌های ماندگار دوران جنگ تحمیلی است. حماسه‌ای از ایستادگی و رشادت جمعی از فرزندان غیور این مرز و بوم که تا ابد در ذهن مردم می‌ماند. نتیجه عملیات؛ آزاد‌سازی5400 کیلومتر مربع از اراضی میهن‌مان از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید آزاد بود. همچنین 19 هزارنفر از نیروهای دشمن اسیر و 16 هزار نفر کشته یا زخمی شدند و تلفات سنگینی به تجهیزات و ادوات آنها وارد آمد.

سال 61 اما محدود به این عملیات نشد و شاید اگر «عملیات رمضان» به نتیجه قطعی می‌رسید. نتیجه جنگ طور دیگری رقم می‌خورد. نیروهای عراقی بعد از آزادسازی خرمشهر دچار آنچنان به‌هم‌ریختگی‌ای شده بودند که نتوانستند تا مدت‌ها به قوای خود سر و سامان بدهند. به‌طوری که در 21 تیر‌ماه همان سال رزمندگان ایرانی با عملیات رمضان توانستند تا نزدیکی‌های بصره نیز نفوذ کنند. البته عملیات رمضان که از اولین عملیات‌های برون مرزی بود به اعتقاد بسیاری از کارشناسان نتوانست بیشتر از منطقه عملیاتی شلمچه را پوشش دهد و شاید یکی از دلایل این امر هم عدم وجود موانع طبیعی در منطقه عملیاتی برای پوشش نیرو‌ها بود.

 

فتح فاو

هرچند فتح فاو که یکی از دشوار‌ترین عملیات‌ها بود در اواخر سال 64 صورت گرفت و تقریبا با عملیات‌های سال 61 فاصله زیادی داشت اما این به این ‌معنی نبود که طی سال‌های اواخر 61 تا اواخر 64 هیچ عملیات خاصی انجام نشد بلکه این سال‌ها از لحاظ نظامی جز سال‌هایی بود که در آن عملیات‌های محدودی انجام شده بود. اواخر سال 64 در میان ناباوری محافل خارجی، عملیات بزرگ «والفجر 8» (در اوج غافلگیری ارتش عراق) انجام شد. از جمله عوامل موثر در غافلگیری عراق شدت فعالیت جبهه خودی در هورالهویزه بود که با توجه به اینکه طی سال‌های 62 و 63 محور اصلی عملیات نیروهای خودی همین منطقه بود، ذهنیت دشمن را شدیدا متوجه خود کرد. «والفجر 8» از لحاظ بسیج امکانات کشور برای جنگ بی‌نظیر است. برای اولین‌بار بود که تعداد زیادی از وزارتخانه‌ها از جمله نیرو، کشاورزی، راه و‌ترابری، صنایع و مخابرات با تمام امکانات‌شان درگیر جنگ شدند. این وضعیت، قدرت لجستیک و دفاعی ایران را کاملا افزایش داده و تجربه موفقی می‌شود که بعد‌ها نیز از آن استفاده شد.

هرچند نیروهای عراقی در این عملیات شکست می‌خورند اما صدام برای روحیه دادن به آنها به فرماندهان خود مدال شجاعت می‌دهد. امام در این رابطه می‌فرمایند: «سرشکستگی صدام از اینجا ظاهر می‌شود که به اینها مدال می‌داد. مدال شجاعت می‌داد. در خرمشهر اگر یادتان باشد با اینکه عقب زدند آنها را، بیرون زدند آنها را مع‌ذلک مدال داد، حالا هم در قضیه فاو، من شنیده‌ام که مدال شجاعت می‌دهد بنابراین در این روزها باید صدام خیلی مدال شجاعت بدهد چون هر روز شکست می‌خورند و هر روز هم باید مدال شجاعت بدهد.»

کارشناسان نظامی منطقه و جهان از عملیات پیچیده ایران در فاو به‌شدت شگفت‌زده می‌شوند. بی‌.بی‌.سی اعلام می‌کند ایرانیان صدام را در فاو تحقیر کردند، واشنگتن‌پست می‌نویسد: ارتش مجهز عراق در فاو سرافکنده شد. در اثر شکستی که عراق در جبهه فاو از نیرو‌های ایرانی خورده بود «جنگ نفتکش‌ها» را در خلیج‌فارس دامن زد و سپاه دور جدیدی از عملیات مقابله به مثل را به‌عنوان یک اولویت نظامی عهده‌دار شد و طی مدت کوتاهی تعداد زیادی از نفتکش‌های کشورهای عربی (به‌خصوص عربستان و کویت) یا کشتی‌هایی را عازم این کشورها بودند را هدف قرار داد و به این‌ ترتیب جنگ نفتکش‌ها اوج گرفت. در این شرایط آمریکا و شوروی نیز به بهانه اسکورت نفتکش‌های کویتی وارد خلیج‌فارس شدند و جنگ جنبه بین‌المللی و منطقه‌ای به خود گرفت. در این مقطع جبهه‌های زمینی کلا راکد بودند و صحنه جنگ به دریا منتقل شد. اوج جنگ در ماجرای کشتی کویتی بریجتون بود که تحت اسکورت ناوهای آمریکایی قرار داشت. از این پس درگیری ایران و آمریکا در خلیج‌فارس ابعاد دیگر جنگ را تحت‌الشعاع قرار داد. شلیک موشک‌های کرم ابریشم به کشتی آمریکایی، بندرالحمدی و حمله آمریکا به قایق تندرو و سکوهای نفتی ایران، از جمله حوادث این مقطع به شمار می‌روند.

 

سال‌های پایانی جنگ

سال‌های 65 تا 67 را باید سال‌های پایانی جنگ نامید. هر چند در این سال‌ها عملیات‌های مختلفی از طرف ایران در جبهه‌ها صورت گرفت. عملیات‌هایی که هریک را می‌توان نقطه عطفی از لحاظ چگونگی طراحی و حتی چگونگی نحوه اجرای آن عنوان کرد. عملیاتی مانند «کربلای 5» که در منطقه عمومی شلمچه در سال 65 آغاز شد یکی از عملیات‌ها بود که توان بالای نظامی نیروهای رزمنده کشورمان را به جهانیان نشان داد. عملیاتی که برای پرداختن به آن مجال دیگری می‌خواهد و بحث مفصل‌تر دیگری را باید آغاز کرد. در سال‌های پایانی جنگ، عراق آن‌قدر در استفاده از سلاح‌های شیمیایی خود را آزاد و رها می‌دانست که حتی به غیرنظامیان خود نیز رحم نمی‌کرد و بعد از عملیات «والفجر 10» که باعث آزادسازی حلبچه شده و با حالتی وحشیانه به مردم بی‌گناه این شهر حمله شیمیایی می‌کند. کارشناسان معتقدند حمله شیمیایی نیرو‌های صدام در حلبچه وسیع‌ترین مورد استفاده از جنگ‌افزارهای شیمیایی از زمان جنگ‌جهانی اول تاکنون به‌شمار می‌رود که حداقل پنج هزار نفر از مردم کرد و مسلمان این شهر را کشته و هفت هزار نفر دیگر را مجروح کرد. سرلشکر «رفیق السامرایی»، رئیس پیشین استخبارات (اطلاعات) نظامی عراق در مورد بمباران شیمیایی گفته است: «جنایتی که در حلبچه اتفاق افتاد، توسط 50 فروند جنگنده عراقی صورت گرفت. محموله هر یک از این جنگنده‌ها چهار بمب شیمیایی بود. این حمله به دستور صدام صورت گرفت. بمباران حلبچه به‌دلیل ناامیدی و یأسی بود که در صدام به‌وجود آمده بود زیرا در تاریخ‌های 10 و 11 مارس 1988 ایرانی‌ها منطقه دربندیخان و حلبچه و مناطق اطراف آن را مورد تهاجم قرار داده و موفقیت‌هایی کسب کرده بودند. در این حملات گروه‌های کرد آنها را همراهی می‌کردند. صدام تیپ و لشکرها را یکی پس از دیگری به مقابله با نیروهای ایران می‌فرستاد تا مانع از پیشروی در عراق شوند اما هیچ نتیجه‌ای در پی نداشت و خسارات فراوانی به نیروهای عراقی وارد شد. در انتقام این حمله، صدام دستور داد تا حملات شیمیایی گسترده‌ای روی حلبچه انجام دهند.» (روزنامه اطلاعات سال 1376، شماره 21188)

 روزنامه تهران امروز-چهارشنبه, 01 مهر 1388

http://tehrooz.com/1388/7/1/TehranEmrooz/157/Page/12/Index.htm

 

 

 


Blog Skin